مُده
سالهاست دیگر مسافرکش خیابانی ندیده بودم. زمانی بود که در هر خیابانی میگفتی مستقیم یک ماشین مسافرکش جلوی پایت ترمز میکرد. اول تاکسیها بودند و بعد ماشینهای شخصی هم به آنها اضافه شدند. چند روزِ گذشته خاستم دوباره این تجربه را از سر بگیرم. اول آژانسسوار بودم و حالا اسنپسوار شدهام. البته من آژانسهای کوچک محلی را بیشتر دوست داشتم؛ میان آژانس و مشترکانش نوعی آسودگی و امنیت بود، هرچند زمانبر بود و گاهی باید معطل میماندی تا رانندهای برگردد.
دیروز خاستم بیاسنپ، مسیری را با یک مسافرکش بروم. فکر میکردم با آمدن اسنپ دیگر هیچکس در خیابان مسافرکشی نمیکند. رانندهی پرایدی آمد؛ گفتم «مستقیم» و ایستاد. سوار شدم. خانمی هم بود که کرایهاش را اینترنتی به راننده میپرداخت. برایم جالب بود.
وقتی پیاده شدم، چشمم به مترو افتاد. تا مقصد راه زیادی مانده بود. با خودم گفتم بد نیست؛ از آخرین سالی که سر کار رفتم دیگر سوار مترو نشدهام، امروز مترو را هم تجربه کنم. مترو برایم همیشه تنظیمکنندهی خرج و حقوق هم بود و جز برای رفتوآمد به محل کار سوارش نمیشدم. عوض کردن خط عذاب بود و گاهی چهار قطار میرفت تا نوبت سوار شدن من میرسید. میخاستم ببینم مترو چه تغییری کرده، دستفروشها چه میفروشند و میان مردم باشم.
پلهبرقی مثل لاکپشت پایین میرفت. وقتی به تابلوی مسیرها نگاه کردم، دیدم برای رسیدن به مقصد باید سه بار خط عوض کنم. پشیمان شدم، دوباره بالا آمدم و اسنپ را روشن کردم. هرچه منتظر ماندم، اسنپ قیمت را بالاتر میبرد و هیچ رانندهای قبول نمیکرد. تاکسی زردی جلوی پایم ایستاد؛ اسنپ را کنسل کردم و با ده هزار تومان بیشتر سوار شدم.
راننده مردی میانسال بود با لهجهای کمرنگ. نفهمیدم لهجهاش به کدام گوشهی ایران عزیزمان میخورد؛ معلوم بود موهایش را در تهران سفید کرده است، این را از صحبتهایش متوجه شدم. ماشین دیگری که رانندهاش کمی مسنتر بود، درست وسط خیابان فرعی ایستاده بود و سرش توی گوشی بود. راننده لبخندی زد و با لهجه شیرینش گفت:
ـ آخر این موبایل و این اسنپ همدیگه رو میکشن.
منظورش را گرفتم. حرف به موتورسواری رسید که بیکلاه و با سر تراشیده از کنارمان گذشت. راننده، همانطور که به جلو خیره بود، گفت:
ـ تو هم بیا برو، کلاه که نذاشتی، سرت رو هم که تراشیدی. گفتم مُده.
ـ مُد چیچی؟
گفتم:
ـ قدیما آقایون میرفتن مو میکاشتن، حالا با ریزش مو کنار اومدن، و خیلی از هنرمندای هالیوودی هم سرشونو میتراشن؛ شاید از اونجا باب شده. حالا کسی که مو داره هم میتراشه و بهش میاد.
راننده گفت:
ـ دوستم پسرش رفته شلوار خریده، ریشریش بوده. به باباش گفته قشنگه. دوستم گفته مبارکه، پس چرا پارهست؟ گفته مُده.
بعد، با لبخند، افزود:
ـ دوستم گفته ای تو گور هرچی مُد.
ـ دوستتون هم اگه یاد جوونیش بیفته، حتمن کارایی کرده که اون زمان مُد بوده. همهمون کردیم. هر زمونه مُد خودش رو داره.
مدتی ساکت ماند. بعد گفت:
ـ یادمه میخواستم یه شلوار لی بخرم. عمومون گفت نخر، اون مال دزداست.
و چیزی نگفت. گفتم:
ـ اگه خریده بودین و پوشیده بودین، میفهمیدین هیچی نمیشد.
همانطور خیره به روبهرو نگاه کرد و رانندگی کرد، و لبخندی تلخ بر چهرهاش ماند.
مریم سلیمانی
#یادداشتها