مردانگی سمی و زنانگی سمی در روانشناسی به مجموعهای از ویژگیها، رفتارها و انتظارات فرهنگی و اجتماعی اشاره دارند که به گونهای ناسالم و محدودکننده تعریف شدهاند و میتوانند به سلامت روانی و روابط انسانی آسیب برسانند. این مفاهیم عمدتاً از نظریههای جنسیت و نقشهای جنسیتی در روانشناسی اجتماعی و مطالعات فرهنگی سرچشمه میگیرند.
مردانگی سمی:
مردانگی سمی به الگوهای مخرب رفتار و نگرشهای مردانه اشاره دارد که اغلب از انتظارات اجتماعی سنتی درباره “مرد واقعی” بودن ناشی میشوند.
ویژگیها:
سلطهطلبی: کنترل و قدرتطلبی در روابط.
سرکوب احساسات: ناتوانی در بیان آسیبپذیری و احساسات، مانند گریه یا ابراز نیاز به حمایت.
خشونتگرایی: تمایل به استفاده از خشونت برای حل مشکلات.
مقاومت در برابر کمک: اجتناب از جستجوی کمک روانی یا پزشکی برای نشان دادن قدرت.
رقابتجویی مفرط: نیاز به موفقیت به هر قیمتی.
پیامدها: مشکلات سلامت روان مانند اضطراب، افسردگی و اعتیاد. روابط ناسالم و خشونتآمیز.
آسیب به خود و دیگران از طریق رفتارهای خطرناک.
زنانگی سمی:
زنانگی سمی به کلیشههای زیانآور مرتبط با انتظارات سنتی از زنانگی اشاره دارد که میتواند به خود زنان و دیگران آسیب برساند.
ویژگیها:
فداکاری افراطی: قربانی کردن خود به خاطر دیگران تا حد فراموشی هویت شخصی.
نیاز به تأیید: وابستگی به تأیید دیگران برای احساس ارزشمندی.
ضعف نمایی: تظاهر به ناتوانی برای جلب توجه یا دستیابی به اهداف.
حسادت و رقابت: ایجاد رقابت ناسالم با دیگر زنان.
دستکاری عاطفی: استفاده از احساسات برای کنترل دیگران.
پیامدها: از دست دادن اعتماد به نفس و هویت فردی. روابط ناسالم و وابستگی عاطفی. احساس قربانی بودن و ناتوانی در مدیریت زندگی
این مفاهیم ریشه در نظریههای جنسیت و نقشهای اجتماعی در روانشناسی دارند که توسط پژوهشگران حوزههای جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی توسعه یافتهاند.
مردانگی و زنانگی سمی نشان میدهند که چگونه انتظارات اجتماعی میتوانند به ساختارهای جنسیتی زیانآور تبدیل شوند و هم به فرد و هم به جامعه آسیب برسانند. روانشناسان معتقدند که رهایی از این کلیشهها به پذیرش طیف گستردهتری از ویژگیهای انسانی و بازتعریف نقشهای جنسیتی به شیوهای سالمتر نیاز دارد.
جودیت باتلر به بررسی نحوه ساخت اجتماعی جنسیت پرداخته و نشان میدهد که این نقشها چگونه میتوانند محدودکننده و مضر باشند.
“مردانکی سمی “
بسیاری از این نقشها ریشه در فرهنگ مردسالارانه سنتی دارند؛ فرهنگی از پیش تعیینشده که بر مردان جامعه تحمیل شده است. در این فرهنگ، خشمگین بودن و لذت فیزیکی نشان از مردانگی دارد.
نبایدها:
یک مرد نباید گریه کند.
نباید بترسد.
نباید احساسات خود را بیان کند.
نباید کمک بخواهد.
در این فرهنگ تحمیلی، انجام این کارها نشان از ضعف و نامردی تلقی میشود.
پسران یک جامعه، از کودکی با سرکوب احساسات و زندگی نکردن خود واقعیشان، طبق اصطلاح روانشناسی، تبدیل به مردانی با مردانگی سمی میشوند. مادرانی که با مردانی با مردانگی سمی زندگی میکنند، ناخودآگاه پسران خود را نیز با همین الگوها پرورش میدهند.
این پسران که باید در آینده مردانی قوی و بینقص باشند، برای پنهان کردن ضعفهایشان، به لذتجوییهای سطحی و قدرتنمایی فیزیکی روی میآورند. آنها تصور میکنند با این کار مردانگیشان را تقویت میکنند.
در حالی که اگر نیازها، ترسها و احساساتشان را با شریک عاطفی خود در میان میگذاشتند، شاید تبدیل به مردانی خشمگین و پرخاشگر نمیشدند.
در نتیجه، در میانسالی و پیری، ممکن است رام و افتاده به نظر برسند، اما این افتادگی چیزی جز افسردگی و غم پنهان نیست.
“زنانگی سمی”
در بسیاری از فرهنگها و باورهای قدیمی، زن به عنوان مطبوع و از خودگذشته شناخته میشود. دختران از کودکی با پنهان کردن نیازهای دخترانهشان و نادیده گرفته شدن در خانواده و جامعه، تبدیل به مادرانی میشوند که به نظر کمتوقع و نالان به نظر میآیند و در درون خود نقش قربانی و قابل ترحم را پذیرفتهاند.
این الگو میگوید هر چه زن مطيعتر و قربانیتر باشد، ارزشمندتر است. جامعه و مردان برای زن، ظاهری ایدهآل تعریف میکنند: زنانی خوشهیکل، زیبا، خستگیناپذیر و جذاب که فقط برای رفع نیازهای مردان ساخته شدهاند.
این الگوها زنان را بیاعتماد به نفس میکنند. مردانی که خود شاید ظاهری معمولی یا حتی ناخشنود دارند، از شریک عاطفی خود انتظار دارند که زیبا، شاداب و پرانرژی باشد و در هر مرحله از زندگی توانایی ساختن و پیشرفت را داشته باشد.
این مادران که عاشق نقش قربانی خود شدهاند، در میانسالی و پیری ممکن است در افسردگی و تظاهر به ناتوانی غرق شوند و به تدریج واقعا دچار ناتوانی میشوند. برخی برای جلب توجه پسران خود، دست به آزار آنها میزنند، توجهای که از خانواده و همسر خود دریافت نکردهاند. و گاهی در پیری، به ناگاه میخواهند زندگی جوانی خود را دوباره تجربه کنند.
مریم سلیمانی