قمر خانومی
خانم نوری پیرزنی چاق بود، با لباسهای رنگی و زنجیر بلند طلا بر گردن، پیژامهای از جنس پارچهٔ مرغوب میپوشید. النگوهای ششتایی که با تکان دادن دست صدای زنگوله میداد. پولدار و سرزنده بود.
خانه دو طبقه بود. از در ورودی راهپله میرفت طبقهٔ بالا که تمامش دست خانم نوری بود. راهرو مستقیم بود و دست راست یک اتاق؛ انتهای راهرو به حیاطی بزرگ راه داشت. زیرزمینی بزرگ هم بود و در یک سمت حیاط تکاتاقی که چند دانشجوی پسر در آن زندگی میکردند. ته حیاط دو اتاق و آشپزخانه بود که یک خانم جنوبیِ روگیر ، با ایمانی واقعی نه زبانی، با مادر شوهرش، دو دخترش و همسر دانشجویش، که برای گرفتن دکترا به تهران منتقل شده بود، زندگی میکرد. نبش خانه مغازهای بود که پسر خانم نوری در آن کارهای مکانیکی انجام میداد. و دو دستشویی مشترک برای تمام همسایهها در حیاط.
لیلای تازهعروس، ببا نوزاد چندماهه، به اولین اتاق راهرو اسبابکشی کرد؛ زیرزمین هم که هم اتاقش بود و هم آشپزخانهاش. سر و وضع لیلا و همسرش به این خانه نمیخورد. بچهٔ تهران بود.خانم نوری هم شمالی بود؛ لهجهاش اینطور میگفت. و لهجهٔ خانوادهٔ ته حیاط جنوبی بود. پسرهای دانشجو هم هر کدام از شهری بودند و هماتاق.
لیلا مرتب پردههای اتاق را میکشید؛ پنجرهها رو به حیاط بود. برای آشپزی باید پسر نوزادش را در اتاق میگذاشت و خودش به زیرزمین میرفت.
هنوز یک هفته نگذشته بود که زنگ خانه، که رو به خیابان بود، به صدا درآمد. لیلا در را باز کرد. مرد گفت: «با خانم نوری کار دارم.»
لیلا گفت: «طبقهٔ بالا هستند.»
گفت: «لطفاً بگید رضایی اومده.»
لیلا دو طبقه بالا رفت. پلهها تماما با موکت قرمز پوشیده شده بود. هرچه صدا زد، جوابی نشنید. طبقهٔ سوم یک اتاق آهنی بود. در زد.
«کیه؟»
«خانم نوری، آقای رضایی اومدن.»
در را باز کرد. «بگو بیاد بالا.» و اسپری عطر را به دهان بازش زد. چشمان لیلا گرد ماند. لیلا رفت سه طبقه پایین او را راهنمایی کرد، رفت توی اتاقش. در نبود همسرش در را قفل میکرد، تا اینکه این زنگزدنها شروع شد. اهالی خانه خودشون کلید داشتند. کمکم شاگرد مکانیک، پسر نوری، هم اضافه شد. تازه لیلا فهمید کجا آمده است. مرتب مردهایی میرفتند برای دیدن خانم نوری، و همین باعث شد لیلا به خانم نوری و پسرش اعتراض کند.
خانم جنوبی با لهجهٔ شیرین و مهربانش آمد پیش لیلا. گفت: «بچهٔ تهرانی؟»
لیلا گفت: «بله»
گفت: «معلومه در خانوادهٔ درستی بزرگ شدی. به خیلی چیزا آشنا نیستی، ولی حواست به حریم خصوصی زندگیت جَمعه. با اصالتی.»
لیلا گفت: «شما هم همینطور. اگر تو این خونه نبودید، نمیتونستم همین سه ماه رو هم دووم بیارم.»
خانم جنوبی گفت: «بیا بیا، برات ماهی جنوبی کبابی آوردم. بخور، نوش جونت.» گاهی باهم حرف میزدند. یک بعدازظهر که لیلا کنار بچهاش خوابیده بود، در اتاق را زدند. لیلا در را باز کرد. خانم نوری و یک خانم میانسال . خانم نوری یک آیینه و یک موچین به دست داشت و گفت: «ابروهای پری خانوم رو بردار. پولش با من.»
لیلا به تتهپته افتاد.خانم نوری گفت: «پری خانوم توی مدرسه کار میکنه.» همین را گفت و دهان لیلا بسته شد. نمیدانست چطوری این ابروهای پر را بردارد که خراب نشود. گفت: «راستش من ابروی خودمو برمیدارم، ولی ابروی کسی دیگه رو برنداشتم.»
پری خانوم گفت: «دخترم، پس میتونی.»
لیلا سعی کرد دقت کند و ابروهای پهنش را مرتب کند. پری خانم با کلی تشکر و رضایت از آنجا رفت. خانم نوری آمد و پول خوبی به لیلا داد. لیلا عصبی شد و گفت: «خانوم، به چه زبونی بگم؟ مگه من از شما کار خواستم، کمک خواستم؟ من بدم میاد غریبهها پاشون به خونه و زندگی من باز بشه.»
خانم نوری: «مگه خونتو میخورن؟»
لیلا: «ای خدااا، به کی بگم! در ضمن، هر آقایی با شما کار داره، شمارهٔ موبایلتو بده بهت زنگ بزنن. خودت در رو باز کن. من دربازکن شما نیستم.»
همسر لیلا هفتهبههفته یا شبکاری داشت یا سفر به شهرستان . لیلا گفت: «من اینجا دیگه زندگی نمیکنم. شبها از ترس همهچی خواب ندارم.» و همسرش وقتی فهمید مردها رفتوآمد دارند، گفت: «زودتر خونه پیدا میکنم و از اینجا میریم.»
با کلی دعوا و داد و بیداد با خانم نوری، و با صحبتهای پسرش که حریف مادرش نمیشد و زندگی جداگانهای داشت، خانم نوری حاضر شد پیشکرایهٔ آنها را پس بدهد. بعد از چهار ماه، لیلا با خون دل و با کمک خواهر و برادر کوچکش که پسرش را سرگرم میکردند، او و همسرش اسبابکشی کردند و از آن خانهٔ بهاصطلاح قمر خانومی رفتند. لیلا از آن خانوم جنوبی و پسران دانشجو، که همه با کمال احترام رفتار میکردند، تشکر و خداحافظی کرد. حرفها و تجربه آن خانوم جنوبی هنوز در زندگیاش به کارش میآید.
مریم سلیمانی