سوفیا و درخت کهنسال
سوفیا دختری نوجوان با موهای قهوهای، پوستِ گندمی، جثهای فربه و قدی متوسط است. اتاقش همیشه درهموبرهم است؛ عاشقِ مداد رنگی، قلم، خودکار و هرآنچه بتواند با آن بنویسد و نقاشی بکشد.
رنگهای روغنی در قفسههای چوبی روی دیوار، اتاقش را شبیه فروشگاه لوازم تحریر کرده است. چند جامدادی پر از مداد با نوکهای اکلیلی و رنگی، روی میز است. دیوار اتاقش با تابلوهای سبز و خطوطِ رنگی که فقط خودش میداند چه نقاشی کرده، تزئین شده است.
سوفیا با نورِ شدیدِ آفتاب که از پشت پردهی توری اتاقش بر چشمانش تابید، بیدار شد. دلش نمیخواست از رختخواب بیرون بیاید. دوباره غلتی خورد و چشمانش را بست، اما دیگر خوابش نمیبرد و کلافه بود.
از رختخواب بلند شد و لبهی تخت نشست. گلویش خشک شده بود. از اتاق بیرون رفت، در راهروی منتهی به پشتِ خانه، وارد حیاط و باغ شد و به سمتِ شیر آب رفت. آبی بر صورت خود پاشید و با دست چند جرعه آب نوشید، موهای تابدار و پیچخوردهاش را از جلوی صورتش کنار زد و بیحوصله شروع به قدم زدن کرد.
به سمتِ باغچهی سبزیِ خوردنی که مادرش کاشته بود رفت و بوتهی نعنا را بو کشید — سوفیا عاشق بوی گیاه نعنا بود. به سراغ گلهای رز رفت و از دیدنِ غنچههای تازهی گل رز خوشحال شد. به آسمان نگاه کرد؛ آسمان آبی بود و نور و گرمای خورشید بر صورتش میتابید. چشمانش را بست تا گرمای خورشید را بهتر لمس کند. کمی بعد به سمتِ درختی که کهنسالترین درختِ باغ بود رفت و زیر سایهاش پاهایش را دراز کرد.
کار هر روزش همین بود؛ عاشقِ گلها و درختانِ باغ بود. نفسی عمیق کشید.
بعد از چند لحظه بلند شد و به داخل خانه و سپس آشپزخانه رفت. مادرِ سوفیا مشغولِ پختِ غذا بود و سبزیهایی را که خودش کاشته بود میشست.
مادر پرسید: «کجا بودی؟»
_ در باغ قدم میزدم.
• بیا صبحانه بخور.
_ میل ندارم.
• باید چیزی بخوری، دیشب هم شامت را کامل نخوردی.
_ چشم مادرم، مگه میشه به شما نه گفت.
سوفیا بعد از صرف صبحانه به اتاقش رفت و با «مدادهای جادویی، نقاشیهای جادویی» کشید — البته این اصطلاح خودش بود. بعد رفت بیرون از خانه که به قول خودش «بادی به کلهاش بخورد».
سوفیا در تعطیلاتِ مدرسه به سر میبرد، برای همین روزها برایش تکراری شده بود.
بیشتر روزها یا نقاشی میکشید یا در اتاق با خودش حرف میزد. البته از نظر خودش دوستانی داشت که هیچکس آنها را نمیدید. ساعتها روی مبل لم میداد و فیلم انیمیشن میدید.
در لحظهای، خود را در قاب تلویزیون دید. مایعی غلیظ به رنگ آبی در دست داشت، آن را به صورتش مالید و جلوی آینه رفت؛ تعجب کرد و در عین حال ترسیده بود. لایهای برجسته و نازک به رنگ آبی و سفیدِ کمرنگ و اکلیلی روی گونهها، یک پره از بینی و قسمتِ کوچکی از پیشانیاش پدیدار شد. ستارههای ریز و براق در صورتش میدرخشیدند. اولش ترسید که شبیه موجودی ترسناک شود، ولی بعد خوشش آمد و کلی شگفتزده شد.
با بالهای طلایی و درخشان شروع به بال زدن کرد و آرامآرام به پرواز درآمد.
«وای خدای من، چقدر زیبا! حالا میتونم به هرکجا دوست دارم پرواز کنم. اول بهتره برم جایی که…»
آنتا به سفر رفته بود. اما صدایی شنید: «نه! سوفیا، به جاهای دور و ناشناخته نرو، برای تو خطرناک است.»
به سمتِ صدا پرواز کرد. چیزی در تاریکی بود، ولی قویهیکل و بلندقامت — سوفیا نمیتوانست آن را بهدرستی ببیند. به سمتش رفت و فریاد زد: «تو کی هستی؟»
مادربزرگ پرسید: «سوفیا دخترم، تو چیزی گفتی؟»
سوفیا به اطراف نگاه کرد و مادربزرگ را در صندلیِ گهوارهای دید.
«نه مادربزرگ، جذبِ انیمه بودم.»
به اتاقِ خود رفت و لوازمِ نقاشی و زیراندازی را که مادربزرگ برایش بافته بود، به باغِ خانه برد. مثلِ همیشه محوِ تماشای درختان و گلها شد. نورِ خورشید با شیطنت از لابهلای برگها بر سروصورتش میتابید. مشغولِ نقاشی شد، بدونِ اینکه فکری بر سرش باشد. گلِ رز را به همراهِ رقصِ پروانه به دورِ آن، و تابشِ نورِ خورشید از لابهلای ابرها، به تصویر کشید.
قدری به آن نگاه کرد و گفت: «میشه روزی نقاشیهام رو بتونم بفروشم؟»
_ تو میتوانی.
صدا را قبلاً هم شنیده بود. به اطراف نگاهی کرد، چیزی ندید. پرسید: «تو کی هستی؟» صدایی نشنید و مشغولِ حرف زدن با خودش شد.
گلِ رز شکوفا شد و عطرش در فضا پیچید و پروانه دورِ سرِ سوفیا رقصید و بالزنان روی موی سوفیا، کنارِ گوشش نشست و گفت: «تو به ما جان میدهی و با نقاشیهایت ما را خلق میکنی.»
سوفیا گفت: «تو حرفهای منو میفهمی؟ میتونی حرف بزنی؟»
پروانه گفت: «بله.»
سوفیا تعجب کرد، زبانش بند آمد. آیا خیال است؟ به پروانه گفت: «حیف بالهای تو ظریفه، نمیتونم تو رو در دستام نوازش کنم.»
پروانه گفت: «دستت را دراز کن.»
بعد پروانه روی مچِ دستِ او نشست.
سوفیا گفت: «تو خیلی محشری، خیلی هم زیبا.»
خواست از او سؤالی بپرسد که مادربزرگ آمد در باغ قدم بزند و هوایی تازه کند. سوفیا به سمتِ او رفت، دستانش را گرفت و گفت: «میبینی مادربزرگ، چه هوای خوبیه؟»
مادربزرگ گفت: «بوی بهشت میده.»
تعطیلاتِ مدرسهی سوفیا سپری میشد و او غرقِ در افکارش، میانِ نقاشیها و همصحبتی با مادربزرگ و مادرش، روزها را سپری میکرد.
_ مادر، میشه کیکِ اکلیلی درست کنی؟
• کیکِ اکلیلی؟ یعنی چی؟
سوفیا گفت: «کیک برای خوردنه، این نقاشی نیست» و لبخندی زد.
_ ستارههای ریز روی کیک درست کن.
• باشه عزیزم، باید دنبالِ قالبِ کوچیکِ ستارهای بگردم.
_ تو بهترین مادرِ دنیایی.
• و تو رویاییترین دخترِ دنیا.
سوفیا روی تخت دراز کشید. کتاب «هیولاها در رودخانه» را میخواند. صدای رعدوبرقِ شدید آمد. گیاهِ پیچک به دورِ گردنِ سوفیا پیچید، راهِ نفسش را گرفته بود. سوفیا هرکاری میکرد نمیتوانست از دستش خلاص شود؛ زورِ دستهایش به پیچک نمیرسید. به ناگاه سایهای روبهروی خودش دید. فریاد زد: «کمکم کن، نمیتونم نفس بکشم.» در چشمبههمزدنی، پیچکها تکهتکه شدند.
سوفیا چشم باز کرد. چشمش به تابلوهای نقاشی افتاد. عرقِ سردی بر پیشانیاش نشسته بود. بلند شد و لبهی تخت نشست. از اینکه همهچیز روبهراه است، نفسِ راحتی کشید و به طرفِ مادر و مادربزرگش رفت. دربارهی خوابش حرفی نزد.
مادربزرگ گفت: «سوفیا عزیزم، چیزی شده؟»
_ هیچی مادربزرگ.
• پس چرا آشفته به نظر میآی دخترم؟
_ نمیدونم، چیزی نیست مادربزرگ. حوصلهام سر رفته.
مادربزرگ همیشه یا در حالِ بافتن بود، یا کتاب میخواند. سوفیا به مادربزرگش گفت: «مادربزرگ، هیچوقت خسته نمیشی؟ یا بیحوصله؟»
مادربزرگ گفت: «چرا عزیزم، همهی آدمها این حس رو در طولِ زندگی بارها تجربه میکنن، این هم جزوِ زندگیه.»
سوفیا تمامِ روز را روی مبل لم داد و تلویزیون نگاه کرد و گاهی هم با مادربزرگ و مادرش صحبت کرد — صحبتهای روزمره. روزها میگذشت و سوفیا احساس میکرد چقدر این تعطیلات کسلکننده است.
در یک روزِ آفتابی، سوفیا برای نقاشی زیرِ سایهی درختِ کهنسالِ باغِ خانه مشغولِ کشیدنِ نقاشی شد. وقتی نقاشیاش تمام شد، نگاهی کرد و گفت: «باز هم تکراری، من هیچوقت نقاشِ خوبی نمیشم.» لوازمش را جمع کرد.
صدایی شنید: «دوباره بکش!» ایندفعه مطمئن شد صدا از جایی نزدیک میآید. با سرعت اطرافش را جستوجو کرد، ولی کسی نبود.
• منم، سوفیا، اینجا هستم.
_ تو کی هستی؟
• همانی که هر وقت به باغ میآیی، به آن تکیه میدهی و زیرِ سایهاش استراحت میکنی.
سوفیا نگاهی به درخت انداخت، با تعجب پرسید: «تو، درختِ کهنسال؟»
• بله سوفیا، من هر روز تو را نگاه میکنم؛ نقاشیهای زیبایی میکشی.
_ تو میتونی حرف بزنی؟
• بله، ولی نه با هرکس.
سوفیا مکث کرد، پس درخت و پروانه هم صحبت میکنند.
_ چقدر خوشحالم که میتونی حرف بزنی! حالا هر وقت حوصلهام سر بره میتونم باهات صحبت کنم. حقیقتش من گاهی خوابهای عجیبغریب میبینم.
• نترس، من همیشه مراقبِ تو هستم.
_ پس اون سایهی تاریک…
• بله، من شبها با کمکِ پروانه، کابوس را از خوابِ تو بیرون میکشیم.
_ اوه، ممنونم. چه حسِ خوبیه — قشنگترین درختِ باغ، دوستِ منه.
• تو نقاشیهای زیبایی میکشی. فقط باید با انگیزه و با عشق نقاشی بکشی. هرچقدر تمرین کنی و به جزئیات توجه کنی، نقاشیهای خوبی خواهی کشید. نقاشیهای تو باید روح بگیرند.
_ یعنی چی؟
• طبیعی و واقعی به نظر بیایند. نقاشیها از عشقِ تو جان میگیرند.
_ ممنونم درختِ کهنسال که این را به من یاد دادی و به من انگیزه میدی.
سوفیا چشمانش را بست و برای چند ثانیه احساس کرد در سرزمینِ عجایب است. به طرفِ اتاقش رفت، فکرش مشغول بود و در این مورد با مادرش حرفی نزد. پشتِ میز نشست، قلمِ نقاشیاش را برداشت، اما دستش به نقاشی نمیرفت؛ به پروانه و درختِ کهنسال فکر میکرد.
سوفیا مرتب به باغ میرفت. هر روز بیشتر به حرفِ درخت عمل میکرد. ساعتها به گلها نگاه میکرد، به رنگِ برگها وقتی نور از لابهلاشان رد میشد، به شکلِ بالهای پروانه. دیگر نقاشی نمیکشید که فقط وقت بگذراند؛ نقاشی میکشید چون دلش میخواست. با کمکِ درختِ کهنسال توانست نقاشیهای جاندار و زیبا بکشد، و هر نقاشی را با عشق کشید.
یک روز، درخت گفت: «سوفیا، این نقاشیها را نباید فقط برای خودت نگه داری. آنها روح دارند، باید دیده شوند.»
_ یعنی چی؟ به کی نشونشون بدم؟
• به کسانی که مثلِ تو، عاشقِ زیباییاند.
سوفیا نقاشیِ گلِ رز و پروانه را، همان اولین نقاشیای که با عشق کشیده بود، برداشت و پیشِ مادرش برد.
_ مامان، فکر میکنی کسی این را دوست داشته باشد؟
مادر نقاشی را نگاه کرد، مکث کرد.
• سوفیا… این خیلی قشنگه. کی این را کشیدی؟
_ تو باغ.
یک روز مادر بدونِ اینکه چیزی بگوید، نقاشی را به فروشگاهِ کوچکِ لوازمِ هنریِ محلی برد — همانجایی که خودِ سوفیا رنگ و مداد میخرید. صاحبِ مغازه نقاشی را دید و گفت میتواند توی ویترین بگذاردش.
یک هفته بعد، مادر با هیجان به خانه آمد.
• سوفیا! نقاشیات فروخته شد!
سوفیا باورش نمیشد. دوید سمتِ باغ، پای درختِ کهنسال نشست.
_ شنیدی؟ نقاشیم فروخته شد!
• میدونستم. وقتی با عشق بکشی، دیگران هم آن عشق را حس میکنن.
از آن روز، سوفیا هر هفته یکی از نقاشیهایش را به مغازه میبرد. کمکم کلی نقاشیِ زیبا از طبیعتِ اطرافِ خود کشید و اسمش در محله پیچید: «دخترکی که نقاشیهایش روح دارند.»
از آن روز به بعد، مادر و مادربزرگ اجازه دادند سوفیا خودش آبیاریِ باغِ کوچکِ خانه را به عهده بگیرد. هر روز صبح، قبل از اینکه هوا گرم شود، شلنگِ آب را میگرفت و بینِ بوتههای نعنا و گلهای رز میگشت.
یک روز مادربزرگ، در حالی که روی صندلیِ گهوارهای نشسته بود، سوفیا را تماشا میکرد که با دقت پای درختِ کهنسال آب میریزد.
• سوفیا جان، اینقدر که تو به گیاهها و درختها و گلها علاقه داری، کمتر بچهای رو دیدم.
_ بله مادربزرگ، مخصوصاً به درختِ کهنسال.
مادربزرگ لبخندی زد، اما چیزی در نگاهش بود، انگار این جمله برایش آشنا بود.
• چرا مخصوصاً این درخت؟
سوفیا شلنگِ آب را زمین گذاشت و شیر آب را بست. دستهایش را پشت پیراهنش پنهان کرد.
_ مادربزرگ… اگه یه چیزی بهت بگم، فکر میکنی دیوونه شدم؟
مادربزرگ دست از تکاندادنِ صندلی کشید.
• هیچوقت… هیچوقت چنین فکری نمیکنم عزیزم.
سوفیا نفسِ عمیقی کشید و همهچیز را گفت — درخت، پروانه، سایهی تاریک، پرواز.
مادربزرگ چیزی نگفت. فقط بلند شد، بهسمتِ سوفیا رفت و او را محکم در آغوش گرفت؛ آنقدر محکم که سوفیا صدای نفسهای لرزانِ مادربزرگ را کنارِ گوشش شنید.
شبِ همان روز، مادربزرگ به اتاقِ سوفیا آمد و کنارِ تختش نشست.
• سوفیا دخترم، میخوام یه چیزی برات تعریف کنم.
سوفیا نشست، گوشبهزنگ.
• پدربزرگت، وقتی همسنِ تو بود، زیرِ همین درخت مینشست. اونموقع بچه بود. ولی این راز رو هیچوقت، حتی به پدر و مادرِ خودش هم نگفته بود. این رازِ خودش بود، سالها.
تا اینکه… خیلی از ازدواجمون نگذشته بود، یه غروب اومدم تو باغ دنبالش بگردم. دیدمش زیرِ درخت وایستاده، دستش رو تنهی درخت بود و آروم داشت باهاش حرف میزد. اول فکر کردم با خودشه. صداش نکردم، همونجا واستادم و نگاهش کردم.
شب که اومد خونه، ازش پرسیدم. اولش انکار کرد. بعد، همهچیز رو برام تعریف کرد.
سوفیا دستِ مادربزرگ را محکمتر گرفت.
_ فکر میکنی پدربزرگ الان هم میبینتم؟
مادربزرگ لبخندی زد و چیزی نگفت. فقط به بیرون، بهسمتِ باغ و درختِ کهنسال نگاه کرد.
• از تو خواهشی دارم، همیشه حواست به این درخت باشه و بهش رسیدگی کنی. این درخت دوست و یادگارِ خانوادگیِ ماست.
مریم سلیمانی