گربهها ولو شده بودند. هیچوقت اینقدر بیحال ندیده بودمشان. پارک دیگر مثل قبل نبود. تعداد گربههای پارک به یکسوم رسیده بود. نور پارک هم بسیار کم شده بود.
نزدیک دریاچه، کنار اردکها و غازها رفتم. میلههای بلندی کشیده بودند. همهجای این شهر کمکم شبیه زندان شده است.
«بقبقبق… بیاین مامانیها، بیاین. چرا اینجا اینقدر کثیفه؟ چرا چیزی براتون نیاوردم؟ بیاین مامانها… خیلی وقته ندیدمتون.»
پیشیِ نازِ سیاهوسفید، زودتر از همه خودش را از لای پاهایم به میلههای آهنی کنار اردکها رساند. آنچنان خودش را به من چسبانده بود و با دو دست به میلهها گرفته و روی دو پا ایستاده بود که انگار سالهاست صدای مرا میشناسد. گاه سرش را بالا میگرفت و نگاهم میکرد و من هم میگفتم: «بیاین ببینین، پیشیِ خوشگله اومده، دوستتون اومده… بیاین، بیاین.»
فقط دستهایش… فقط دستهایش؛ انگار هرچه عقل بود، در همان دستهای کوچک جمع شده بود. طرز گرفتن میلهها مرا به حیرت انداخته بود.
دو اردک، شاید هم غاز، از آب بیرون آمدند و روبهرویم ایستادند. گردنشان را کمی کج کرده بودند و از گوشه چشم نگاهم میکردند. این نگاه برایم آشنا بود؛ همان نگاهی که طوطیِ دوستم، وقتی روی شانهام مینشست، از گوشه چشم به من میکرد و بیآنکه پلک بزند، حرفهایم را گوش میداد.
از آنها خداحافظی کردم و گربه سیاهوسفید، با چشمان نافذ و رنگیاش، تا انتهای قلمرو خودش بدرقهام کرد. گرما همه گربهها را بیحال کرده بود. بیشترشان پهنِ زمین بودند.
بعد از پیادهروی به خانه برگشتم. آلرژی و آلودگی هوا نفسم را تنگ کرده بود و مدام از بینی و چشمهایم آب میریخت. تکوتوک سرفه میکردم.
حالا دیگر چه فرقی دارد؟ درد از سر تا پای وجودم را گرفته است؛ غمی بزرگ که هر شب به بغض بدل میشود.
همانطور که میان داروهایم دنبال قرص ضدآلرژی میگشتم، زیر لب زمزمه کردم:
لالا… لالای بخواب، رویا…
لالا… لالای بخواب، رویا…
لالا… لالای بخواب، رویا…
و پهنای صورتم خیس شد.
مریم سلیمانی