دستِ نقد و نسیه
انسان در هر کجای جغرافیای جهان دوست دارد بداند انسان بعد از مرگ چه میشود. تا دلتان بخواهد نظریه دادهاند که بر سر روح چه میآید. تکلیف جسم که مشخص است؛ لاشهای برای خوراک موریانهها و بخشی از زمین میشود. اما چه بر سر روح میآید؟
چه اصراریست که بدانیم؟ مگر فرقی میکند؟ با پژوهشها و نظریهها، هزاران تعریف از روح و سفر روح بیان شده است.
خب که چه؟ دستِ نقد را ول کردهاید و به نسیه چسبیدهاید.
این پرسش البته تازه نیست. فیلسوفان بسیاری در طول تاریخ درباره مرگ، روح و زندگی پس از مرگ اندیشیدهاند. اما جالب است که بعضی از آنها بهجای تلاش برای پاسخ دادن به این پرسشها، ما را به اهمیت زندگی اکنون و آنچه در اختیار داریم، توجه دادهاند.
بودا در یکی از گفتارهایش به نام «کولا مالونکیا سوتّه» (MN 63)، تمثیلی دارد که به موضوع ما نزدیک است. او از مردی میگوید که تیری زهرآلود به او اصابت کرده، اما بهجای آنکه اجازه دهد تیر را از بدنش بیرون بیاورند، اصرار دارد پیش از درمان بداند تیرانداز چه کسی بوده، تیر از چه جنسی ساخته شده و جزئیات دیگری درباره آن چیست. بودا با این تمثیل توضیح میدهد که اگر مرد بخواهد پیش از درمان پاسخ همه این پرسشها را بداند، ممکن است پیش از رسیدن به پاسخ بمیرد. مضمون سخن بودا این است که درگیر شدن با بعضی پرسشهای بیپاسخ، ما را از رسیدگی به مسائل مهم و ضروری زندگی بازمیدارد.
مارکوس اورلیوس، فیلسوف رواقی و امپراتور روم، در کتاب «تأملات» بارها به کوتاهی عمر و اهمیت لحظه اکنون اشاره میکند. او انسان را به انجام درست کارها، با عدالت و آگاهی، فرامیخواند و یادآوری میکند که فرصت زندگی محدود است. مضمون اندیشه او این است که بهجای هدر دادن زمان در نگرانی درباره آینده و مرگ، باید مراقب کیفیت رفتار و کردار امروزمان باشیم.
اپیکور، فیلسوف یونانی، در نامهای به منوئیکئوس استدلال معروفی دارد که مضمون آن چنین است: وقتی ما هستیم، مرگ نیست و وقتی مرگ فرا میرسد، دیگر ما حضور نداریم. او معتقد بود ترس از مرگ نباید آرامش زندگی را از انسان بگیرد. از نگاه او، خردمند به دنبال طولانیترین زندگی نیست، بلکه میخواهد زندگی خود را به بهترین شکل سپری کند.
سقراط نیز در رساله «دفاعیه سقراط» افلاطون، هنگام صحبت از مرگ، دو احتمال را مطرح میکند: شاید مرگ نوعی خاموشی و فقدان آگاهی باشد، یا شاید سفر روح به مکانی دیگر. اما نکته مهم این است که او درباره چیزی که نمیداند، ادعای دانستن نمیکند. مضمون سخن او این است که ترسیدن از مرگ، در حالی که از حقیقت آن آگاهی نداریم، ممکن است ناشی از تصور دانستن چیزی باشد که در واقع نمیدانیم. سقراط همچنین در همین رساله بر اهمیت بررسی زندگی تأکید میکند. جمله مشهور او در این اثر چنین است: «زندگیِ بررسینشده ارزش زیستن ندارد.»
این اندیشهها، با وجود تفاوتهایشان، ما را به یک پرسش مشترک نزدیک میکنند: آیا به همان اندازه که درباره مرگ و آنچه پس از آن میآید کنجکاویم، درباره زندگی و آنچه در همین فرصت محدود انجام میدهیم نیز کنجکاوی داریم؟
امروز که هستید، چه کردید؟ امروز به کجا میروید؟ امروز با خود و دیگران چه کردید؟ امروز حاصل عمر و آگاهیتان چه بود؟
مریم سلیمانی
منابع
۱. بودا، کولا مالونکیا سوتّه (MN 63): https://dhammatalks.net/suttacentral/sc2016/sc/en/mn63.html
۲. مارکوس اورلیوس، تأملات: https://marcusaurelius-meditations.org/en/read/book-02/
۳. اپیکور، نامه به منوئیکئوس: https://classics.mit.edu/Epicurus/menoec.html
۴. افلاطون، دفاعیه سقراط، بخش ۳۸a: https://chs.harvard.edu/primary-source/plato-the-apology-of-socrates-sb/