بارها و بارها گریه کردهام و باز هم خواهم کرد. این درد، تجربهای است از تاریخ.
زمانی که مستند جنگ آلمانها را دیدم و اردوگاههای نازیها را خواندم، حالت تهوع گرفتم. تصور اینکه هزار جنازه در یک اتاق روی هم انباشته شود، برایم سخت بود. اما حالا خود این تصویر را دیدهام. وای بر ما! چه دیدهایم؟ چه زخمی را تحمل میکنیم؟ این ترومای جمعی است که در جان و روح ما رخنه کرده است.
تمام بدنم درد دارد. از بند بند دستها و پاهایم تا تک تک سلولهای بدنم. این درد، درد هموطن است. درد وطن(ایران) است. این داغ، داغ هموطن است.
هیچوقت این میزان درد را یکجا نداشتم، اما باید تحمل کنم. باید نوشت. تاریخ اینجاست، نه در کتابها. تاریخ جلوی چشمان ماست. تاریخ را ما مینویسیم. باید بنویسیم برای خودمان، برای ایران، برای خونهای جاری در وطن.
ادامه میدهیم. وظیفه ما ادامه دادن است تا اتفاقی که باید بیفتد. بچههایمان منتظرند، راه دراز و هدف واحد است. ترسهایم تبدیل به کابوسهای شبانه شدهاند، دردهایم به استخوان رسیده است.
اشکها غافلگیرم میکنند. رنگینکمان هر روز در چشمانم برق میزند. هزاران پرنده پرواز کردهاند و پیروزی را نوید میدهند.
امیدوارم باشم، ولی اگر نباشم، آیندهگان خواهند دید و به جای زندگی نکرده ما، زندگی خواهند کرد. به جای خنده نکرده، خواهند خندید. شادی خواهند کرد و به شیوه خود زندگی خواهند کرد، نه طبق دین و مذهبی که به نام خدا ما را محدود کرده و شکنجه میدهد.من خدا را بارها در زندگیام دیدهام . این حجم از کشتار و ظلم ما را به سمت بیخدایی میکشاند. اما من همیشه ایمان دارم نور بر تاریکی پیروز است و هیچ دیکتاتور و ستمگری بدون تاوان نمیمیرد.
تاریخ در کتابها نیست. تاریخ در اینجاست، جلوی چشمان ما. تاریخ در فرزندان ماست. ما تاریخ را از نو نوشتهایم و خواهیم نوشت.آیندگان و نسل آگاه امروز، عقاید پوسیده را دور خواهند ریخت و ما را با حقیقت زندگی و ماهیت انسان روبهرو خواهند کرد.
برای تمام مردم جهان صلح و آزادی و آرامش و امنیت خاستارم.
مریم سلیمانی