آغوشی که نمیشناختم
خواب دیدم کسی که تنها یکبار در دانشگاه دیده بودمش، مرا به اتاقش دعوت کرد. بیهیچ تعارف و تردیدی وارد شدم. پسری بود بلندقد، خوشچهره و جذاب.
ساعت باید از دوازده گذشته بود. هر دو خسته و خوابآلود بودیم. بیآنکه حرفی بزنیم، به سوی تخت رفتیم. نگاهم کرد؛ بعد از پشت مرا در آغوش گرفت. هیچ احساس غریبگی یا معذببودنی نداشتم. انگار سالها بود با هم زندگی کرده بودیم؛ انگار سالها بود یکدیگر را دوست داشتیم.
دستش را آرام روی موهایم کشید و هر دو، بیهیچ سخنی، به خوابی عمیق فرو رفتیم. آغوشش امنترین جای دنیا بود. آن شب، بدون هیچ فکر و نگرانی، عمیقترین و آرامترین خواب زندگیام را تجربه کردم.
صبح که شد، همه کنجکاو بودند بدانند شب را چگونه به صبح رساندهایم. دخترها از من میپرسیدند: «چطور بود؟» هرکس چیزی میگفت و من پاسخی نداشتم. طوری رفتار میکردند که انگار فریب خوردهام.
یکی از دختران دانشگاه گفت: «اگر او با تو رابطهٔ جنسی داشته باشد، بدان که دوستت ندارد. تمام.»
به یکی از آنها گفتم: «او فقط یکبار مرا نوازش کرد و بعد هر دو خوابیدیم.»
چشمانش
گرد شد. حرفی را که بر زبان داشت، فرو خورد و به سمت دیگر دانشجویان رفت تا آنچه شنیده بود بازگو کند.
اما بعد از بیداری، چیزی که از آن خواب با من ماند، نه آن پسر بود و نه نگاه دیگران؛ بلکه حس امنیتِ آغوشی بود که از کسی دریافت کرده بودم که در زندگی هرگز نمیشناختم. آرامش، لطافت و نوازشِ غریبهای که در خواب، آشناترین انسان جهان شده بود.
مریم سلیمانی