
چند روزی گذشت.
یک روز صبح وقتی سپندارمذ از خواب بیدار شد، دید که گیاهها بهشکل آدم در آمدهاند.
اول چشمهایش را مالید، فکر کرد خواب میبیند،
ولی وقتی جلوتر رفت دید، نه، درست دیدهاست، یک زن و مرد از گیاه بوجودآمدهاند.
دوید پیش هرمزدکه این خبرمهم را بدهد.
سپندارمذ از کوه بالا رفت و بهابر گفت زود باش، زودباش مرا بهستارهها برسان.
ابرخم شد و سپندارمذ روی آن سوار شد.
صفحه دوم:
ابر سپندارمذ را زود به ستارهها رساند.
سپندارمذ این طرف و آن طرف را نگاه کرد و گفت: «ای ستارهها هرمزد را ندیدید؟»
آنها گفتند: «دیروز هرمزد اینجا بود، اما مثل اینکه بهخانه خورشید رفته باشد.»
سپندارمذ بهیکی از ستارهها گفت:
«مرا بههرمزد برسان که خبر مهمی دارم.»
ستاره گفت: «من میتوانم ترا تا ماه ببرم، از آنجا بالاتر نمیتوانم بیایم.»
سپندارمذ قبولکرد و سوار ستاره شد. ستاره چرخید و چرخید تا به ماه رسید.
سپندارمذآنقدر عجله داشتکه از ستاره خداحافظیهمنکرد.
سپندارمذ دید که ماه آرام آرام پیش میآید.
فریاد زد: «ای ماه زودتر بیا. من دلم شور میزند، خبر مهمی دارم.
مرا زود به خورشیدبرسان تا هرمزد از آنجا نرفته است باید او را ببینم.»
ماه گفت:
«ای سپندارمذ من دیشب که زمین را نگاه میکردم دیدم تو تمام شب پای یک گیاه قشنگ نشستهای،
حالا کمی اینجا بنشین و خستگی درکن تا فردا ترا پیش هرمزد ببرم.»
سپندارمذ گفت: «نه نمیتوانم، یکدفعه دیگر میآیم. حالا عجله دارم.»
ماه قبول کرد و سپندارمذ را بهخانه خورشید رساند.
سپندارمذ دید که هرمزد روی تختی نشسته است و با همکاران خودش مشغول گفتگوست.
سپندارمذ جلو دوید تعظیمی کرد و گفت:
«ای هرمزد از زری که چهل سال در زمین پنهان کرده بودم یک جفت گیاه بوجود آمد
و حالا آن گیاه تبدیل بهیک زن و مرد شده است.»
هرمزد لبخندی زد و گفت:
«ای سپندارمذ من میدانم، این زن و مرد، که اسم آنها مشی و مشیانه است
مادر و پدر تمام انسانهاهستند.»
نوشته: مهدخت کشکولی/ نقاشی فرشید مثقالی
برای نوجوانان