هدیهای برای هر سال
جشن تولد ۱۱۲ سالگی کلاغ بود.
از دو ماه قبل، هر روز صبح که از لانهاش بیرون میآمد، گوشه و کنار جنگل و اطراف شهر را میگشت. هر چیز رنگی و جالبی که پیدا میکرد، اگر به درد یکی از دوستانش میخورد، با خودش میآورد و در لانه نگه میداشت. خوراکیهایی را هم که میشد خشک کرد، جمع میکرد و برای روز جشن کنار میگذاشت.
آن روز، طوطی، جغد، گنجشک، پرستو، عقاب و چند پرنده دیگر به خانه کلاغ آمدند.
محوطه خانه کلاغ در میان درختان بلند جنگل بود. نور آفتاب از میان شاخهها و برگها رد میشد و روی زمین لکههای روشن میانداخت. بوی خاک و برگهای خشک در هوا بود و صدای جویباری که از نزدیکی خانه میگذشت، با آواز پرندگان قاطی میشد.
هرکدام از پرندهها به زبان خود آواز میخواندند. کلاغ هم با قارقارهای پیدرپی از آنها استقبال میکرد.
اما چیزی عجیب بود.
کلاغ مدام ناپدید میشد.
یکبار رفت و با چند تکه پارچه رنگی برگشت. بار دیگر چیزی خشکشده در منقارش داشت. دوباره رفت و با شاخه کوچکی برگشت.
گنجشک پرسید: «کلاغ، اینهمه چیز را برای چه میآوری؟»
کلاغ گفت: «صبر کنید.»
و دوباره به لانهاش رفت.
پرندهها دور تختهسنگ بزرگی جمع شدند و منتظر ماندند.
وقتی کلاغ برگشت، چند خوراکی خشکشده و چند چیز رنگی دیگر همراهش بود. همه با دیدن آن همه هدیه و خوراکی هیجانزده شدند.
طوطی گفت: «ولی ما برای تو هدیه آوردهایم! امروز جشن تولد توست.»
کلاغ خندید.
گفت: «میدانم. اما من سالهاست در روز تولدم به پرندگان جنگل هدیه میدهم. هر سال که یک سال به عمرم اضافه میشود، یک جشن دیگر هم با شما دارم.»
عقاب گفت: «و برای همین دو ماه است که داری این چیزها را جمع میکنی؟»
کلاغ سرش را تکان داد.
«بله. هر روز از گوشه و کنار اطراف شهر چیزی پیدا میکنم و با خودم میآورم. درست نمیدانم چقدر جمع کردهام، اما فکر میکنم برای همه کافی باشد.»
بعد با نوکش هدیهها را یکییکی روی تختهسنگ چید.
«حالا هرکدامتان میتوانید هرچه دوست دارید انتخاب کنید.»
گنجشک گفت: «ولی اینها هدیههای تو هستند!»
کلاغ گفت: «من وقتی شما خوشحال میشوید، هدیهام را گرفتهام.»
پرندهها ساکت شدند.
عقاب جلو آمد. شاخهای محکم و قدیمی را برداشت و مدتی نگاهش کرد.
گفت: «این یکی را دوست دارم.»
جغد پرسید: «برای چه؟»
عقاب گفت: «نمیدانم. شاید چون شبیه خودم است. محکم مانده، اما دیگر جوان نیست.»
جغد لبخند زد.
«من سنگ را برمیدارم.»
سنگی صاف و درخشان را با نوکش کنار زد.
گنجشک پرسید: «سنگ به چه درد تو میخورد؟»
جغد گفت: «گاهی چیزی لازم نیست به درد بخورد. کافی است دوستش داشته باشی.»
پرستو تکهای نخ رنگی را دید که زیر چند هدیه افتاده بود. آن را برداشت و با نوکش صاف کرد. بعد نخ را به دور پای کوچکش بست.
طوطی گفت: «برای چه به پایت بستی؟»
پرستو گفت: «بعد از جشن باید کوچ کنم. این را با خودم میبرم.»
جغد پرسید: «یادت نمیرود؟»
پرستو خندید.
«نه. هر بار که نگاهم به پایم بیفتد، یاد شما میافتم.»
عقاب ساکت شد و به پرستو نگاه کرد.
بعد گفت: «فکر نمیکنم بیشتر از پنج سال دیگر بتوانم در این جشنها کنارتان باشم.»
گنجشک پرسید: «چرا؟»
عقاب گفت: «بالهایم دیگر مثل گذشته توان ندارند.»
جغد گفت: «تعداد سالها مهم نیست.»
عقاب نگاهش کرد.
جغد ادامه داد: «مهم این است که با همان سالهایی که داریم چه میکنیم.»
پرستو گفت: «من هم نمیدانم سال آینده کجا خواهم بود. اما امروز اینجا هستم.»
طوطی که مشغول برداشتن گلهای خشک و رنگی بود، گفت: «من اصلاً به این چیزها فکر نمیکنم.»
گنجشک گفت: «به چه چیزهایی؟»
طوطی گلها را جلوی چشمش گرفت و گفت: «به تعداد روزهایی که زندگی کردهام. من فقط میخواهم امروز را خوب بگذرانم.»
همه خندیدند.
کلاغ آخرین هدیه را روی تختهسنگ گذاشت و گفت: «خب، دیگر چیزی نمانده. حالا وقت جشن است.»
پرندگان دور هم جمع شدند.
طوطی آوازش را شروع کرد. پرستو به او پیوست. گنجشک هم جیکجیککنان همراهشان شد. بعد جغد و عقاب.
کلاغ با قارقارهای بلندش آواز آنها را همراهی کرد.
خورشید کمکم از میان شاخهها پایین میرفت و سایه درختان بلندتر میشد.
آنها خواندند، خندیدند و جشن گرفتند.
مریم سلیمانی