نشستهام، رو به پنجره آه میکشم و من به خودم میگویم چگونه کسانی، به توهمِ روشنفکری، چنین روزی را برای آیندگان ایران رقم زدند؛ آنان که مهاجرت کردند یا شاید فرار از ناچاری یا اجبار ودر دیارِ خوشی و امنیت زندگی کردند. و بعضی هرگز سیاسی نبودند و در آتش سیاست سوختند.
«۲۲ بهمن حاصل توهمِ روشنفکری در سال ۵۷ است؛ آنانی که پس از آن، خود به دیار دیگری مهاجرت کردند.» چگونه با معیارِ اندیشه و باورِ خود، سرنوشتِ جمعیِ ایران را چنین رقم زدند؟
محرومیت از تمام لذتها و شادیهای ساده و بدیهیِ زندگی روزمره ـ آنچه در کشورهای دیگر عادیست ـ چگونه برای ایران به آرزویی خونین بدل شد؟
چرا باید زندگیِ زیبا را در فیلمها و مستندهای خارجی ببینم و حسرتِ عمرِ رفتهی جوانان و خودم را، به امیدِ روزگاری که شاید هرگز نبینم، سپری کنم؟
من دیگر هیچ باوری را باور ندارم.
و به قول بهرام بیضایی: «دینِ من فرهنگ است.»
درود بر تمام نسلهای آگاهِ سرزمینم که اکنون، با ساختارشکنیِ قانونِ شکستخورده و با طنابِ پوسیدهی بهظاهر روشنفکر، به چاه نمیروند.
مریم سلیمانی