اسطوره چیست؟
برای ورود به دنیای اسطورهشناسی ایران، نخست باید بدانیم اصلاً «اسطوره» چیست و چه تفاوتی با مفاهیمی مانند افسانه و تاریخ دارد. آنچه در ادامه میخوانید، گزیدهای است از آموختههایم از دکتر ژاله آموزگار. برای درک عمیقتر، مطالعهی کتاب *زبان، فرهنگ و اسطوره* از ایشان را توصیه میکنم.
تعریف اسطوره
اسطوره اصطلاحی است که بیشتر از اواخر قرن نوزدهم میلادی شکل علمی و مدون به خود گرفته است. بهطور کلی، هر چیزی که با واقعیت در تضاد باشد و جنبهی خیالی داشته باشد، میتواند اسطوره باشد.
نکتهی مهم اینجاست که اسطوره تعریف واحد و مشخصی ندارد. هر ملتی بر اساس موقعیت جغرافیایی، امکانات، باورها و اعتقادات مذهبی خود، اسطورههای متفاوتی میسازد. اسطورهها میتوانند داستان، سرگذشت، شرح حال یا حتی یک عقیده باشند؛ برخی مثبتاند و برخی منفی.
زمان در روایتهای اسطورهای نیز با زمان واقعی متفاوت است؛ به همین دلیل اسطورهها اغلب بیرون از چارچوب تاریخ خطی روایت میشوند.
اسطوره در برابر افسانه
یکی از رایجترین اشتباهات، خلط میان «اسطوره» و «افسانه» است، در حالیکه این دو مفهومی کاملاً متفاوتاند:
– افسانه ساختاری منظم دارد و همیشه یک جنبهی اخلاقی در آن نهفته است. نمونهی شناختهشدهی آن داستان سیندرلاست.
– اسطوره لزوماً چنین چارچوب اخلاقی مشخصی ندارد و در آن موجوداتی مانند دیوها حضور دارند.
همچنین هر پدیدهی خارقالعادهای را نمیتوان اسطوره نامید. برای مثال، کتاب کلیله و دمنه که از زبان حیوانات و برای بیان نکات اخلاقی نوشته شده، اسطوره محسوب نمیشود؛ بلکه در دستهی ادبیات تمثیلی جای میگیرد.
نکتهی دیگر اینکه گاهی یک رویداد تاریخی، در طول زمان رنگوبوی اسطورهای به خود میگیرد؛ و گاهی نیز اسطورهها جلوهای از واقعیت تاریخیاند. مرز میان این دو همیشه روشن نیست.
چرا انسان اسطوره میسازد؟
انسان از دیرباز موجودی ناتوان بوده است. انسانهای نخستین به دلیل این ناتوانی، خدایانی برای خود آفریدند تا از آنها یاری بجویند؛ و در کنارش، دیوهایی در ذهن ساختند که از آنها میترسیدند.
چند ریشهی اصلی برای شکلگیری اسطوره میتوان برشمرد:
1. جهل (نه به معنای نادانی، بلکه نبود اطلاعات): در دورانهای بسیار کهن، انسان برای پدیدههای ناشناختهی جهان، دلیلی میساخت. نمونهاش تصویر فرشتگان بالدار است؛ چراکه آرزوی پرواز، آرزویی دیرینه در انسان بوده است.
2. آرزو در برابر نیاز: نیاز به آب برای زیستن ضروری است، اما میل به نوشیدن همیشگیِ شربت، یک آرزوست. در یونان باستان، بسیاری از خواستههای نفسانی و عیاشیها را به نیاز خدایان نسبت میدادند.
3. عجز در برابر بیعدالتی: انسانها در برابر ظلمهایی که در این جهان میبینند، احساس ناتوانی میکنند؛ پس جهانی دیگر میسازند که در آن عدالت برقرار شود. به همین دلیل تصویر دوزخ در فرهنگهای مختلف متفاوت است — در برخی مناطق دوزخ آتشین است و در برخی دیگر یخزده؛ این تفاوت ریشه در اقلیم و جغرافیای هر منطقه دارد.
جالب است بدانیم که در تمام ادیان و در طول تاریخ، مفهوم شیطان یا ابلیس وجود داشته است؛ گویی انسان برای توضیح شرارتهای جهان، به چنین موجودی نیاز داشته است.
خودِ ما نیز پیوسته در حال اسطورهسازی هستیم. کسی را که دوست داریم، نسبتهای نیکی به او میدهیم و کمکم او را به اسطورهای مثبت تبدیل میکنیم؛ و در برابر، به شخصی شرور صفتهای پلید نسبت میدهیم تا به اسطورهای منفی یا دیو بدل شود. اگر چنین اسطورهای وارد باورهای دینی شود، رنگوبوی قداست هم به خود میگیرد.
پیوند و ازدواج اسطورهها
در اسطورهشناسی، اصطلاحی وجود دارد به نام «ازدواج اسطورهها»؛ به این معنا که دو اسطورهی جداگانه با یکدیگر ادغام میشوند و اسطورهی تازهای پدید میآورند. این فرآیند نشان میدهد که اسطورهها موجوداتی ایستا نیستند، بلکه در طول زمان دگرگون و بازآفرینی میشوند.
آیا هنوز در دوران اسطورهای زندگی میکنیم؟
شاید گمان کنیم انسان امروزی، دیگر باورپذیری گذشته را ندارد و اسطورهسازی متعلق به دورانهای کهن است؛ اما استاد مهرداد بهار معتقد است ایرانیان هنوز در دل تاریخ اسطورهای زندگی میکنند.
در واقع، همهی ما هنوز در نوعی دورهی اسطورهای به سر میبریم؛ حتی اگر خودمان باور نداشته باشیم، جامعه ما را وادار میکند اسطورهها را زندگی کنیم. کافی است نگاهی به باورهای رایج جامعه بیندازیم تا ردپای اسطورهسازی مدرن را ببینیم — گاهی جامعه به ما میقبولاند که به «ابرانسانها» باور داشته باشیم، بیآنکه خودمان دربارهاش اندیشیده باشیم. این عدم تفکر و پذیرش ناخودآگاه باورها، جای تأمل و شاید اندوه دارد.
نمونههایی از اسطورههای ایرانی
برای اینکه آنچه گفته شد ملموستر شود، خوب است نگاهی به چند اسطورهی معروف ایرانی از دل شاهنامهی فردوسی بیندازیم؛ اسطورههایی که نمونهی خوبیاند از همان فرآیند «اسطورهسازی» که پیشتر توضیح داده شد.
کیومرث، نخستین انسان اسطورهای
در باور ایرانیان باستان، کیومرث نخستین انسان است. نام او را میتوان به معنای «جان میرا» دانست؛ نامی که خود بهنوعی بازتابدهندهی ناتوانی و فناپذیری انسان در برابر جهان است — همان نکتهای که پیشتر دربارهی ریشههای شکلگیری اسطوره گفتیم.
جمشید، شاهی با فرّهی الهی
جمشید یکی از شاهان اسطورهای ایران است که بنا بر روایت شاهنامه سالهای بسیار درازی — نزدیک به هفتصد سال — بر جهان فرمان میراند. نام او را «همزاد نور و درخشندگی» معنا کردهاند. اما جمشید بهسبب غرور و خودبزرگبینی، «فرّ» یا فروغ ایزدیِ پادشاهی را از دست میدهد؛ و همین ازدسترفتن فرّه، زمینهساز ظهور ضحاک میشود.
ضحاک، اسطورهی شر
ضحاک یا اژیدهاک یکی از شناختهشدهترین نمادهای شرارت در اساطیر ایران است. واژهی «اژی» در زبان اوستایی به معنای مار و اژدهاست. بنا بر روایت شاهنامه، ضحاک فریب اهریمن را میخورد و پدر نیکسرشت خود، مرداس، را میکشد تا به پادشاهی برسد. سپس به ایران حمله میکند، جمشید را از میان میبرد و بر تخت مینشیند. از دوشهای او دو مار میروید که هر روز باید مغز دو جوان را خوراک آنها کرد. سرانجام کاوهی آهنگر و فریدون قیام میکنند و ضحاک را شکست میدهند و در دل کوه دماوند به بند میکشند — روایتی که تا امروز هم در باورهای عامیانهی مردمِ اطراف دماوند زنده مانده است.
این اسطوره نمونهی روشنی است از آنچه پیشتر گفتیم: شخصیتی که صفتهای پلید به او نسبت داده شده و به «دیو» یا اسطورهی منفی بدل شده است.
سیمرغ، نماد یاری و پرورش
سیمرغ مرغی است ایزدی و اسطورهای که در باور ایرانیان بر کوه البرز آشیان دارد. در یکی از مشهورترین داستانهای شاهنامه، وقتی سام، پدر زال، فرزندش را بهسبب سپیدموییاش وامینهد، سیمرغ کودک را مییابد و او را میپرورد؛ همین زال بعدها پدر رستم، پهلوان بزرگ شاهنامه، میشود. جالب است بدانیم در شاهنامه یک سیمرغِ دیگر هم هست که چندان شهرتی ندارد و رستم در یکی از خوانهایش با آن روبهرو شده و او را از میان میبرد — نشانهای دیگر از اینکه حتی در دل یک اثر واحد، اسطورهها میتوانند چند لایه و گاه متناقض باشند.
سخن پایانی
خیال بالهایی دارد که هرچقدر آنها را ببُری، باز هم رشد میکنند؛ هیچکس نمیتواند خیال شما را قیچی کند.
—
مریم سلیمانی
با گزیدهای از آموختهها از دکتر ژاله آموزگار، پژوهشگر فرهنگ و زبانهای باستانی، نویسنده و مترجم
از جمله کتابهای ایشان: زبان، فرهنگ، اسطوره (مجموعه مقالات) و زبان پهلوی