از وقتی آقاجون مُرد، خان جون نتونست چراغ خونه رو روشن نگه داره. نه اینکه خونهداری بلد نبود، نه… مدیریت بلد نبود. بعد انگار تازه آزاد و رها شده بود. میخواست تموم آرزوهاشو یکییکی زندگی کنه. دیگه انگار ترس همه ریخته بود.یکییکی همه زندگیهاشون یا پاشید یا ول کردن مثل چک برگشتی، برگشتن خونه برِ دل خان جون.
تا وقتی آقا جون زنده بود هیچکس جرات نداشت پاشو دراز کنه. حالا هرکی هر کاری دلش میخواست، میکرد. نه اینکه خان جون جذبه نداشت، نه… دیگه زورش به نره غولا نمیرسید. همه با هم قهر بودن. همه به هم لج میکردن. آجر به آجر خونه فرسوده بود و میریخت. هیچکس هم عین خیالش نبود. هرکی میگفت به من چه. خان جون هم پادردشو بهونه میکرد و میگفت: یه عمر پدرتونو جمع کردم، حالا شماها منو جمع کنید. بچه بزرگ کردم که عصای دستم بشه نه بلای جونم.
هیچ رسم و رسومی دیگه رسم نبود. هیچ جشنی برپا نمیشد. هیچ دورهمی نبود. هرکی شب میشد یا یه چیزی درست میکرد میخورد، یا بیرون غذاشو میخورد و میاومد خونه. ظاهرشون مردم رو میکشت، درونشون خودشونو میکشت.
آجر به آجر خونه نفسهای آخرشو میکشید. کاشیهای ترکخورده حموم و آشپزخونه، مثل زخمای کهنهای بودن که هیچوقت مرهم نمیگرفتن. شیرآب چکه میکرد و صدای یکنواختش شبها مثل ضربان خسته خونه، توی سکوت میپیچید. آبگرمکن مدام قهر میکرد، شوفاژها هم از سرما کرخت شده بودن. انگار دیگه رمقی برای گرم کردن خونه نداشتن.
دیوارا یه زمانی رنگ و رو داشتن، اما حالا انگار یه لایه خاکستری روی همهچی کشیده شده بود. رنگ زردِ کمرنگ پردهها دیگه رنگ زوال گرفته بود و هیچ نوری از پنجرههای کثیف نمیتونست راهشو به خونه باز کنه.
خان جون دیگه آشپزخونه نمیرفت. پاش درد میکرد و دستاش مثل قبل جون نداشت. میگفت: یه عمر با همین دستا غذا پختم، دیگه بسه. قابلمهها و ظرفای قدیمی روی هم تلنبار شده بودن، انگار اونا هم بازنشسته شده بودن. خونه پر بود از اثاثیه که هرکدوم یه گوشه افتاده بودن، بیهیچ نظمی، مثل یه انبار قدیمی که سالها دست نخورده مونده باشه.
نوهها دیگه مثل قبل با احترام به خان جون نگاه نمیکردن. هر بار که میاومدن خونه، یه جوری نگاه میکردن که انگار خان جون دیگه هیچ ارزش و جایی توی زندگیشون نداره. با حرفهای زشت و بیاحترامی که میزدن، دلش رو میشکستن. مثلاً وقتی خان جون به زحمت از جاش بلند میشد که ظرفی رو جابجا کنه، یکی از نوهها به مسخره میگفت: دوباره به خودت زحمت دادی؟ یا وقتی خان جون توی آشپزخونه میخواست چیزی برداره، یه نوه میخندید و میگفت: دیگه نمیخواهی غذا بپزی؟
خان جون دیگه تحمل این بیاحترامیها رو نداشت. زبانش تند شده بود و هر چی دلش میخواست میگفت. هیچوقت اینطور تند و بددهن نشده بود. حوصله کسی رو نداشت. گاهی اوقات که نوهها میخواستن به چیزی دست بزنن، مثل همیشه وسواس به خرج میداد و اجازه نمیداد کسی چیزی رو جابجا کنه. میگفت: دست میزنید، همه چی به هم میریزه! دستاش میلرزید، ولی هنوز برای هر چیزی که متعلق به خودش بود، دل میسوزوند و اجازه نمیداد کسی بهشون نزدیک بشه.
خونه حالا بیشتر شبیه یه ویرانه بود. یخچال همیشه خالی بود، انگار دیگه رمق خرید غذا نداشت. اگرم چیزی میخریدن، خان جون دیگه هیچ وقت نمیپخت. میگفت: خسته شدم، خودتون درست کنید. بقیه هم هرکدوم به نحوی منتظر بودن که خان جون روزی چیزی بپزه. همه در انتظار چیزی بودن که دیگه هیچوقت نیومد.
وقتی آقاجون زنده بود، خونه یه بوی دیگه داشت. همیشه میگفت: “دورهمی یه آبگوشت بار کن.” پول میداد و میگفت: “برید یه هندونه یا انگوری چیزی بخرید. مگه خودمون آدم نیستیم بخوریم؟” همیشه تو اتاقش، رو تخت دراز میکشید، دستاشو زیر سرش میذاشت و گاهی پیچ رادیو رو باز میکرد تا یه موسیقی گوش بده.
این روزها، وقتی همه به هم بیتفاوت بودن، مرگ آقاجون بیشتر از همیشه حس میشد. بعد از مرگ آقاجون فهمیدم نبودِ فقط یک نفر تو این دنیا میتونه چه کمبود و سرنوشتی رو برای بقیه رقم بزنه.
مریم سلیمانی