این روزها مردها را بیشتر درک میکنم.
شاید به این خاطر باشد که مسئولیت زندگی، تمام و کمال، بر دوش خودم است.
بیشتر مردها را میفهمم، اما نه آنهایی که پشتشان گرم است، خانه و ماشین زیر پایشان را پدر خریده و سرمایه کسبوکارشان از ارث رسیده. نوش جانشان!
حرف من از مردانیست که هر روز در سکوت در خود خرد میشوند،
در سکوت فریاد میزنند، برای لقمه نانی، برای زن و بچهشان، جان میکنند.
مردانی که صبحِ تاریک، زودتر از طلوع، از خانه بیرون میزنند،
مردانی که شیفت شب کار میکنند، مردانی که در جادههای شبانه و تنهایی، پشت فرماناند…
بارها با خودم فکر کردهام: مرد بودن چقدر سخت است. اینکه مسئولیت یک زندگی را به دوش بکشی…
این روزها البته مردهایی هم هستند که هیچ مسئولیتی بر دوش ندارند،
نان شب خودشان را هم نمیتوانند درآورند، وای به حال اینکه بخواهند تکیهگاه کس دیگری باشند!
نگرانی من بیشتر برای آن مردانیست که نانآور خانهاند، که باید با کرایهخانه، خرجهای سنگین، هزینهی درمان و هزار مشکل دیگر بجنگند.
البته که تابآوری و زحمت همسرانشان هم ستودنیست،
من از مردانی حرف میزنم که بهخاطر عشقشان، بهخاطر خانوادهشان،
با تمام سختیهای زندگی میسازند و مسئولیت را پذیرفتهاند.
باور کنید، مرد بودن در ایران سخت است، و مرد ماندن… بسیار، بسیار، بسیار سختتر.
مریم سلیمانی