صدای اره
دیروز صبح که از خواب بلند شدم، با صدایی شبیه ارهبرقی یا دریل از خواب بیدار شدم. ساعت ۹ صبح بود. سر جایگاه همیشگیم نشستم تا یادداشت روزانهم رو بنویسم. همینطور که مینوشتم صدا بیشتر و بیشتر شد و ادامهدار بود. اول فکر کردم به خاطر ساختوسازهای خیابانهای مجاوره، ولی بعد دیدم صدا خیلی به من نزدیک شده، طوری که انگار صدای بریدن چیزی رو میشنیدم. از پنجره و بالکن نگاه کردم، چیزی ندیدم. صدا مرتب شدیدتر میشد و هرچی به سمت پنجره میرفتم چیزی پیدا نبود. فقط دیدم اون طرف خیابون دو تا مغازهدار دارن روبهرو رو نگاه میکنن. بعد با صدای مهیبی چیزی به زمین افتاد، شبیه زمینلرزه. حسم بهم گفت دارن درختهای خیابون رو قطع میکنن و خیلی غصهدار شدم.
کمی صبر کردم و دیدم صدا قطع شد. دوباره اومدم تمرکز کنم و بنویسم که دیدم صدای همون اره دوباره شروع شد. خدایا، چی رو میبرن؟ هیچی هم از اینجا پیدا نیست! اما این دفعه خونهٔ من تکون خورد، درست شبیه خود زمینلرزه، ولی زمینلرزه نبود؛ صدای افتادن چیزی بر زمین بود و قبلش صدای ارهبرقی. دیگه مطمئن بودم دارن تنهٔ درختها رو میبرن. هر درختی که به زمین میافتاد، قلب من تندتر میزد.
خواستم لباس بپوشم برم خیابون، ولی گفتم الان من برم چیزی بگم، مگه کار رو متوقف میکنن؟ معلوم بود صدای جرثقیل و داد و بیداد میاومد: «بیا جلو، بیا، برو عقب» و کمی بعد دوباره «گرومب».
دیروز اولین روزی بود که بعد از نزدیک ده روز بیماری و ویروس و حال خراب، احساس میکردم حالم خوب شده، و دلم طاقت نیاورد. احساس میکردم تو قفسم و هرچی از لای پنجره آسمون رو نگاه میکردم بیشتر حس خفگی میکردم؛ انگار من توی یه دنیام و بیرون از اون پنجره یه دنیای دیگهست.
تا اینکه ساعت سه بعدازظهر رفتم پاتوق همیشگیم، پارک لاله. دیدن درختهای اونجا حالمو خوب کرد. البته ناگفته نمونه، دقیقترش بگم: وقتی از خونه اومدم بیرون، دیدم حدسم درست بوده. سه درخت تنومند که دو طرف کوچه و رو به خیابون بودن بریده شده بودن. این خیلی ناراحتم کرد. حتی تنهٔ یکیشون از پایین پایین شروع به برگ دادن کرده بود. خیلی طول میکشه تا این درختها دوباره از پایین تنه شاخ و برگ بدن و بیان بالا. درختهای بسیار تنومندی بودن. یکی دو تاشون حتی کج بودن، اما کجیشون به سمت خیابون بود، نه رو به ساختمون و مغازهها، که بگم خطر ریزش داشتن.
در هر صورت، با کلی غصه خوردن مصممتر شدم که به پارک برم. خیلی ناراحت بودم و داشتم غر میزدم و درختها رو نگاه میکردم که یکی از مغازهدارها، خانومی با مقنعه، با تعجب به من نگاه کرد. انگار خیلی تعجب کرده بود از این ناراحتی من. نمیدونم چرا؛ کارمند جایی بود، یه برگه دستش بود. به هر حال قضاوتی نمیکنم. شاید نگاهش چیز دیگهای میگفت و من اینطوری احساس کردم.
رفتم پارک لاله و دیدن اون درختها آرومم کرد. مدام با خودم میگفتم آخ، اگه این درختها تو شهر نباشن اصلاً شهر قشنگ نیست. اگه درختهای این پارک قطع بشن، دیگه اینجا اسمش پارک نیست. طبق معمول حرف زدن با گربهها هم کمی دردم رو آروم کرد. باز هم طبیعت تسکین دردهای من شد.
یکی دو تا گربه دیدم که مریض بودن؛ موی تنشون ریخته بود، چیزی شبیه آلرژی. چون خودم از آلرژی رنج میبرم و پوستم صورتی میشه، متوجه شدم اونا هم انگار نوعی بیماری پوستی دارن. یکی دو تاشون ایندفعه چشمشون هم ناراحت بود. نمیدونم، وقتی اینهمه از پارک لاله تبلیغ میکنن و حتی اجازه نمیدن گربهها رو از پارک ببرن بیرون… خب این حرکت قشنگه، چون اونا تو طبیعت حالشون بهتره و من اینو میپسندم. اما واقعاً نباید کسی باشه که نظارت کنه؟ یعنی تو ایران هیچ جانداری امنیت و رفاه نداره؟ نمیدونم چی باید بگم، واقعاً آسایش، امنیت، رفاه…
همینطور که برای خرید رفته بودم، وارد یه کافه شدم و نشستم. همینطور که مشغول چای خوردن بودم، آهنگی پخش شد؛ فکر کنم صدای احسان خواجهامیری بود. مدتهاست که دیگه موزیک گوش نمیدم، نمیدونم، ولی فکر میکنم صدای اون بود. دیدم اشک از چشمم میاد و متوجه شدم سوگ خواهرم هنوز با منه.
آخر شب هم وقتی رفتم فروشگاه خرید کنم، با قیمتهای نجومی و پرداخت زیاد، با یه کیسه نایلون کوچیک به خونه برگشتم.
اما چیزی که حالمو خوب کرد این بود که شمعهای خونه تموم شده بود و رفتم بازارچهٔ پارک لاله. این سری برخلاف همیشه که شمعهای کوچیک میگرفتم، یاد سالهای دور افتادم، وقتی تازه هایپراستار باز شده بود و من درست روبهروی هایپراستار مینشستم. اونجا شمعهای خیلی بلند خارجی داشت، از این شمعهای ستونی قطور که تا یه هفته، ده روز میسوزه. یادمه اولین بار از اونجا یه شمع بزرگ و تنومند نارنجی خریدم که تا یه هفته میسوخت، و چقدر قیمتها پایین بود. حالا برای خودم یه جایزه در نظر گرفتم که به جای این شمعهای کوچیک، یه بار هم خرج خودم کنم. یه شمع استوانهای بزرگ خریدم که حالا حالاها بتونه بسوزه و نیازی نباشه…
و اینکه شمع خریدن یکی از دلخوشیهای کوچیک منه که سالهاست تو زندگیم ادامه داره. این روزها به خاطر گرونی هر بار مجبور بودم شمعهای کوچکتری بخرم، و من باید هر روز تو خونهم شمع روشن کنم. گاهی اوقات همین شمع رو هم قدرت خریدش رو ندارم؛ نه اینکه پولی برای پرداخت اون شمع نداشته باشم، اولویتهای زندگیم مثل خوراک اونقدر واجب میشه که گاهی برای مدیریت خرج خونه مجبورم همونش رو هم نخرم. بالانس میکنم؛ بالانس، بالانس، همونطور که حکومت داره ما رو بالانس میکنه، با تمام تحریمها، بدبختیها و جنگ.
یکی از آرزوهام اینه که طبقهٔ بالای یه ساختمان بشینم و وقتی پنجرهٔ خونم رو باز میکنم، جلوی پنجره ساقههای بلند درختها باشه.
مریم سلیمانی
یادداشتها