در عصر رنسانس، امید به آینده و توانایی انسان برای شناخت و تغییر جهان افزایش یافت. انسانگرایی، رشد شهرها و تجارت، گسترش دانش و هنر و توجه دوباره به میراث یونان و روم باستان، نگاه تازهای به انسان و جهان پدید آورد.
در این دوران چند فناوری مهم نیز مسیر تاریخ را تغییر دادند: قطبنما، باروت و چاپ. این فناوریها در اروپا اختراع نشدند؛ ریشهی برخی از آنها در چین بود و از مسیرهای گوناگون، از جمله جهان اسلام و شبکههای تجاری، به اروپا راه یافتند.
قطبنما مسیر کشتیرانی و سفرهای دریایی را متحول کرد. دریانوردان اروپایی با استفاده از فناوریهای جدید دریانوردی، قدم به سفرهای دور و ناشناخته گذاشتند. جهان جغرافیایی برای اروپاییان گستردهتر شد و افق دید انسان به وسعت دریاها کشیده شد.
باروت و سپس سلاحهای گرم نیز شیوه جنگیدن و بهتدریج ساختارهای نظامی و سیاسی را دگرگون کردند.
چاپ، داستان دیگری داشت. چاپ با حروف متحرک پیش از گوتنبرگ در شرق سابقه داشت و در کره، چاپ با حروف فلزی متحرک دستکم در قرن چهاردهم به کار میرفت. «جیکجی» که در سال ۱۳۷۷ در کره چاپ شد، قدیمیترین کتاب موجودِ شناختهشدهای است که با حروف فلزی متحرک چاپ شده است.
اهمیت گوتنبرگ در این بود که در میانه قرن پانزدهم، در ماینتس، نظامی کارآمد برای چاپ با حروف فلزی متحرک در اروپا پدید آورد. چاپ کتاب را از انحصار نسخهنویسی دستی بیرون آورد و امکان تکثیر گستردهتر و سریعتر متنها را فراهم کرد. اندیشهها، کتابها و اطلاعات با سرعتی تازه در اروپا گردش کردند.
تمرکز بر انسان بیشتر شد و انسانگرایی رنسانس گسترش یافت. البته انسانگرایی ناگهان از هیچ متولد نشده بود؛ ریشههای آن به اواخر قرون وسطی بازمیگشت و در رنسانس به جنبشی مهم فکری و فرهنگی تبدیل شد.
شعار «خودت را بشناس» که ریشه در سنت یونانی و کتیبه معبد دلفی دارد، در این فضای فکری دوباره اهمیت پیدا کرد و به نمادی از توجه تازه به انسان تبدیل شد.
پیکو دلا میراندولا در سال ۱۴۸۶ «سخنرانی درباره شأن انسان» را نوشت؛ اثری که بعدها یکی از متنهای نمادین انسانگرایی رنسانس و حتی «مانیفست رنسانس» خوانده شد. البته عنوان امروزی این اثر پس از مرگ پیکو تثبیت شد و خود متن نیز در زمان حیات او به شکل کامل منتشر نشد.
بیشتر انسانگرایان رنسانس نیز لزوماً مخالف دین نبودند. بسیاری از آنان مؤمن بودند و میکوشیدند جایگاه انسان، عقل و دانش را در نظام آفرینش بهتر بفهمند.
رنسانس یعنی «تولد دوباره»؛ بازگشت به میراث جهان باستان، اما نه صرفاً برای تکرار گذشته، بلکه برای نگاه کردن دوباره به انسان، طبیعت، هنر و دانش.
شهرها و تجارت رونق گرفتند و گروههای بازرگان و شهرنشین قدرت و نفوذ بیشتری پیدا کردند. در هنر نیز انسان و طبیعت با دقتی تازه مشاهده شدند.
دانش پزشکی هم دگرگون شد. تا آن زمان آموزش پزشکی اروپا تا حد زیادی به آثار گالن و سنت پزشکی باستان تکیه داشت. اما در رنسانس، تشریح و مشاهده مستقیم بدن اهمیت بیشتری پیدا کرد.
آندرئاس وسالیوس، استاد دانشگاه پادوا، خود به تشریح بدن انسان پرداخت و در سال ۱۵۴۳ کتاب «ساختار بدن انسان» را منتشر کرد؛ اثری که با تصویرهای دقیق و مشاهدات مستقیم، بسیاری از خطاهای موجود در سنت گالنی را آشکار کرد.
هنر و علم در اینجا به هم نزدیک شدند. هنرمند برای شناخت بهتر بدن به تشریح روی آورد و دانشمند برای ثبت و انتقال یافتههای خود به تصویر دقیق نیاز داشت. لئوناردو داوینچی و دیگر هنرمندان رنسانس نیز با مشاهده مستقیم طبیعت و بدن انسان، مرز میان هنر و دانش را باریکتر کردند.
در همان سال ۱۵۴۳، نیکلاس کوپرنیک کتاب «درباره گردش افلاک آسمانی» را منتشر کرد و نظریه خورشیدمرکزی را صورتبندی کرد؛ نظریهای که زمین را یکی از سیاراتی میدانست که به دور خورشید میگردند.
نگرش به هستی تغییر میکرد.
کلیساهای بزرگ نیز در این دوران ساخته و بازسازی شدند. ساخت کلیسای سنپیتر در رم در سال ۱۵۰۶ آغاز شد و ساختمان کنونی در سال ۱۶۲۶ به پایان رسید. میکلآنژ در طراحی گنبد آن نقش مهمی داشت و بعدها برنینی فضای میدان سنپیتر را شکل داد. بنابراین این بنا خود نمونهای از گذار از رنسانس به باروک نیز به شمار میآید.
در اواخر رنسانس و آغاز انقلاب علمی، مشاهده و اندازهگیری جایگاه تازهای پیدا کرد.
گالیله در سالهای ۱۶۰۹ و ۱۶۱۰ تلسکوپ را برای رصد آسمان به کار گرفت و با آن کوهها و دهانههای ماه، ستارگان بسیارِ راه شیری و چهار قمر مشتری را مشاهده کرد. یافتههای او برخی باورهای دیرینه درباره آسمان را به چالش کشید و به تقویت دیدگاه کوپرنیکی کمک کرد.
گالیله همچنین ترموسکوپ داشت؛ ابزاری که تغییرات دما را نشان میداد، اما مانند دماسنجهای امروزی مقیاس استاندارد نداشت. این ابزار یکی از گامهای اولیه در مسیر ساخت دماسنج بود.
جملهای که امروزه اغلب به گالیله نسبت داده میشود، این است:
«بسنج آنچه سنجیدنی است و آنچه سنجیدنی نیست، سنجیدنی کن.»
اما این جمله در آثار گالیله یافت نشده است. نخستین منبع شناختهشده برای صورت مشهور آن، نوشته توماس-آنری مارتن، مورخ علم فرانسوی، در سال ۱۸۶۸ است؛ مارتن در آنجا روش گالیله را توصیف کرده بود، نه اینکه جمله را بهعنوان نقلقول مستقیم از او آورده باشد.
در دوران رنسانس، علم و هنر به هم پیوند خوردند و مشاهده مستقیم طبیعت، تجربه، اندازهگیری و ریاضیات بهتدریج جایگاه مهمتری در شناخت جهان پیدا کردند.
اما رنسانس فقط روشنایی نبود؛ سایه هم داشت.
از یکسو هنر، تجارت، دانش و کاوشهای جغرافیایی گسترش یافتند و از سوی دیگر، جنگها، نابرابریهای اجتماعی، رقابتهای سیاسی و درگیریهای مذهبی ادامه داشتند و گاه شدت گرفتند.
هیچ دورانی صددرصد نه خوب است و نه بد.
اما امید به توانایی انسان برای شناخت و تغییر جهان، در این دوران نیروی تازهای گرفت.
انسان میخواست بالا و بالاتر برود؛ به شناخت بیشتر، آسایش بیشتر و تسلط بیشتر بر طبیعت و زندگی برسد.
رنسانس دورانی بود که انسان کوشید خود را دوباره کشف کند؛ و این آغاز راهی بود که هنوز هم ادامه دارد.
علم و دانش، یعنی قدرت.
برداشتی آزاد از روح علم در رنسانس:
قدرت و مرجعیت، حق ندارند در کار علم مداخله کنند.
یعنی: فضولی ممنوع!
مریم سلیمانی
منابع و مراجع
۱. Encyclopaedia Britannica، مدخلهای «Renaissance»، «Humanism»، «Johannes Gutenberg»، «Nicolaus Copernicus» و «Galileo Galilei».
۲. The Metropolitan Museum of Art، Heilbrunn Timeline of Art History، بخش «Central Europe, 1400–1600»؛ درباره چاپ، گوتنبرگ و گسترش کتاب در اروپا.
۳. Smarthistory، «Humanism in Renaissance Italy»؛ درباره انسانگرایی رنسانس، پیکو دلا میراندولا و جایگاه انسان در اندیشه رنسانس.
۴. Museo Galileo – Institute and Museum of the History of Science, Florence؛ درباره گالیله، تلسکوپ و ترموسکوپ.
۵. Encyclopaedia Iranica؛ مدخلهای مرتبط با تاریخ علم، پزشکی و فرهنگ اروپا.