داشتم لقمه نون و پنیرمو میذاشتم تو دهنم، نمیدونم چی شد که یهو رفتم به دوران راهنمایی؛ بهترین دوران عمرم. نه بزرگ بودم، نه کوچیک. یاد خونه دوستم افتادم. اونا تو آپارتمان زندگی میکردن. وقتی برای اولین بار رفتم خونشون، برام تازگی داشت. خودمون تو یه خونه حیاطدار زندگی میکردیم؛ با درخت و باغچه و گلای رنگارنگ.
اون موقع نمیدونستم آپارتمان چه شکلیه. بعدها دیگه هرجا رفتم، آپارتمان بود. دوستام عصرها میومدن پیشم. چیزی به اسم «بالاتر» یا «پایینتر» وجود نداشت. حتی این کلمات رو نشنیده بودیم. تمام دغدغههامون خندههای زنگ تفریح بود و شاید هم گپ زدن از پسرای دم در مدرسه.
تهِ پُز دادن من، مانتوی مدرسهم بود. سرمهای، همون روپوش مدرسهای که بابام پارچهشو از بانک گرفته بود و منم داده بودم خیاط محل دو تا مدل به مدل برام بدوزه. طرحش رو خودم انتخاب کرده بودم. این نهایت فخر فروشی من بود البته! شوخی میکنم، بیشتر از ذوقم بود. وقتی دوستام میگفتن: «چه مانتوی قشنگی!» آدرس خیاط رو میدادم و میگفتم: «کارش خوبه، دستمزدشم کمه، نزدیک مدرسهست.»
یه روز یکی از دوستام برای اولین بار اومد دم خونمون. عصر یه روز سرد زمستونی بود. یه مانتوی نازک تنش بود و دماغش از سرما قرمز شده بود. دستاش هم ورم کرده بود. چشماش تیلهای و روشن بود. موهاش، صورتش… همهش شبیه یه عروسک بود.
گفتم: «چرا کاپشن نپوشیدی؟»
سرشو انداخت پایین و آروم گفت: «مامانم انداخته تو ماشین لباسشویی.»
گفتم: «بیا بریم تو خونه، سرده.»
گفت: «نه، دوست دارم تو حیاطتون بمونم.»
رفتم براش یه پالتو آوردم. خودمم لباس گرم پوشیدم. گفتم: «این مال تو. برای من یه کم تنگه.»
خیره شد به سر آستین پالتو. چشماش برق میزد. گفت: «جدی؟»
گفتم: «آره، یه پالتو دیگه، مگه چیه؟ ناراحت که نشدی؟»
همونطور که با آستین پالتو بازی میکرد، گفت: «نه، خوشحال شدم.»
بعد منو محکم بغل کرد.
هنوز قیافهش یادمه. خیلی سال گذشته، ولی یادم مونده. نمیدونم چرا امروز یادش افتادم. شاید چون الانم زمستونه. شاید چون هوا خیلی سرده. یا شاید چون دلبر بود…
قدیما وقتی به همدیگه چیزی میدادیم، اسمش لطف نبود. انگار عادی بود. اخلاق بود. همه این کارو میکردن. کسی منتی سر کسی نمیذاشت.
نمیخوام بگم قدیما بهتر بود؛ هر زمانی کیف خودشو داره. ولی انگار… راستی راستی قدیما بهتر بود.
مریم سلیمانی