در جستجوی عشق
(باز نویسی سریال در جستجوی عشق)
آن دو دوستان خوبی برای هم بودند. دوستیشان به خاطر نسبت فامیلی نبود. فنی، که مادرش ترکش کرده بود و خالهاش بزرگش کرده بود، تحصیلکرده و محافظهکار بود و لیندا را همراهی میکرد. دو دوست که در تمام لحظات، به دور از قضاوت و سرزنش، همدیگر را میپذیرفتند. لیندا از خانوادهای نسبتاً مرفه و با پدری سلطهجو بود. شخصیتی رمانتیک داشت و آیندهی خود را در عشق و ازدواج میدید. خانوادهاش به شدت با قانون و چارچوب زندگی میکردند، اما لیندا تابع این قوانین نبود و دوست داشت دنبال آرزوهایش برود، هرچند برخلاف قوانین خانواده باشد.
روزی به مهمانی مجللی دعوت شدند. لیندا و فنی هر دو سعی کردند بهترین لباس خود را بپوشند، لباسی که طبق رسم خانواده رسمی باشد و طبق سلیقهی خودشان.
در مهمانی افراد سرشناسی آمده بودند: خانوادههایی از طبقهی بالا و میهمانان خارجی. لیندا و فنی در گوشهای ایستاده بودند و همه را برانداز میکردند، از لباسها تا زیورآلات و مدل مو و آرایش. پسری جوان، خوشقدوبالا و ثروتمند، با کمی تکبر وارد مجلس شد. او پسر یک بانکدار آلمانی بود. همه نگاهش میکردند و لیندا هم زیرچشمی نگاهش میکرد. کمی بعد پسر جوان از لیندا درخواست رقص کرد. چشمهای لیندا برقی زد و بیتوجه به نگاه پدرش گفت: «با کمال میل.»
لیندا غرق در خوشحالی میرقصید. پسر جوان برای سفر به انگلیس آماده بود. او لیندا را به جشنی در هفتهی بعد دعوت کرد و لیندا پذیرفت.
روز جشن فرا رسید. لیندا و فنی نمیدانستند چطور باید به جشن بروند. لیندا گفت هر طور شده باید برود. عاشق آن پسر جوان شده بود.
لیندا از مادرش خواست ماشین خانواده را چند ساعت در اختیارش بگذارد و مادر مخالفت کرد. لیندا دست فنی را گرفت و با عجله به سمت ماشین رفت و گفت: «سوار شو.» فنی گفت: «اگر بفهمند…» لیندا گفت: «به این فکر نمیکنم. هر طور شده باید به این مهمانی بروم. باید او را ببینم.»
در مهمانی دخترها و پسرها شراب مینوشیدند و میرقصیدند. لیندا و فنی نگاهی به لباسهای کوتاه و موهای آنها انداختند و نگاهی به لباس خودشان. به اتاق رختکن رفتند، کتهایشان را درآوردند و گیرهی سرشان را باز کردند تا امروزیتر به نظر برسند.
دخترها با پسر جوانِ مورد علاقهی لیندا خوشوبش میکردند. پسر جوان دست لیندا را گرفت و گفت: «چرا سرپا ایستادهای؟ بنشین.» فنی نگاه معناداری به لیندا کرد. لیندا در پاسخ سری تکان داد، یعنی مهم نیست. چند ساعتی خوش گذراندند و با عجله به خانه برگشتند و مستقیم به اتاق خواب رفتند.
فردا صبح، سر میز صبحانه، پدر بالای سر لیندا ظاهر شد. میز را به هم ریخت، لیندا را به زمین هل داد و فریاد زد: «چطور میتوانی به یک بیگانه، آن هم آلمانی، دل ببندی؟»
لیندا روی زمین افتاد و حتی وقتی پدر از اتاق بیرون رفت، حرکتی نکرد. فنی با سرعت به سمتش رفت، اما در چشمهای لیندا شوقی دید که اثری از پشیمانی در آن نبود. برایش مهم نبود چقدر تحت فشار است. به این فکر میکرد که دلش چقدر خوش است و شیطنت دخترانهاش بیدار شده.
دیدارها ادامه پیدا کرد. پسر جوان ثروتمند، با وجود دختران زیبایی که دورش میپلکیدند، از لیندا خواستگاری کرد؛ دختری که در ظاهر معمولی بود، اما چشمهایی پرشور و براق داشت. به خاطر کوتاه بودن زمان سفر، خیلی زود مراسم عروسی برپا شد.
لیندا که همیشه منتظر چنین لحظهای بود، حالا که به آن رسیده بود ترسیده بود: ترس از دست دادن شیطنتها و آزادی، و ترس از دوری فنی که به شدت به او وابسته بود. مادرش صورتش را بوسید و گفت: «به هیچ چیز فکر نکن.» و لیندا، با یک چشم ذوق و یک چشم اشک، همسر پسر جوان شد.
زندگی مشترک لیندا زیاد دوام نیاورد. جشنهای پیدرپی و رفتار همسرش در مهمانیها، که برای او امری طبیعی بود، برای لیندا کسلکننده شده بود. لیندا دنبال زندگی آزاد و پرهیجان بود، زندگیای که در خانهی پدر از آن محروم بود. اما حالا در خانهای مجلل زندگی میکرد و مدام درگیر برپایی جشنهای رسمی بود، با لباسهایی که اصلاً در آنها راحت نبود و به خاطر موقعیت همسرش باید میپوشید.
لیندا از همسرش باردار شد، اما در چهار ماهگی دچار خونریزی شد و کودک در شکمش مُرد. لیندا بسیار آزرده شد و تصمیم گرفت از همسرش جدا شود. مهمانیهای مکرر و رسمورسومات ثروتمندان او را بیشتر خانهنشین کرده و آزادی را از او گرفته بود. برخلاف تصور لیندا، این ازدواج یعنی محدود شدن در یک مکان، و این با روحیهی او سازگار نبود. از دست دادن فرزندش مصممترش کرد و از همسرش جدا شد.
به درخواست پدر به خانه برگشت، اما لیندا کسی نبود که آنجا دوام بیاورد. بعد از مدتی خانهی پدر را ترک کرد و در شهری شلوغ، در آپارتمانی کوچک با امکانات اندک زندگی کرد. پدرش سعی داشت او را برگرداند، اما لیندا زنی جسور بود. دنبال آزادی خودش بود و دوست داشت به میل خودش زندگی کند، حتی اگر اشتباه کند. اعتقاد داشت چیزی که خودش انتخاب میکند برایش شیرینتر است و همین برایش کافی بود.
شبی، پیش از رسیدن پدر، چمدانش را برداشت و آپارتمان را ترک کرد. با عجله از خانه دور میشد که متوجه شد ماشینی که لحظاتی پیش از کنارش رد شده بود، او را تعقیب میکند. ماشین جلوی پای لیندا ایستاد و راننده پیشنهاد رساندنش را داد. لیندا گفت قصد دارد به شهر دیگری برود. راننده، مردی جاافتاده و جنتلمن، از او خواست سوار شود تا در طول مسیر با هم صحبت کنند. مرد هر لحظه بیشتر از لیندا خوشش میآمد، از اینکه او خودِ واقعیاش بود. لیندا را به منزلش دعوت کرد تا بعد از استراحت تصمیم بگیرد.
مدتی از رابطهشان گذشت و لیندا بیشتر از قبل شیفتهی رفتار او شده بود. مرد جنتلمن از ثروت و شهرت و مقام خوبی برخوردار بود. در اولین فرصت، آپارتمانی شیک با خدمتکار برایش تهیه کرد و بهترین لباسها را برایش خرید. استایل لیندا کاملاً تغییر کرد و حالا مثل زنان اشرافزاده میدرخشید. هر روز دستهگلهای زیبایی میخرید و روی میزهای خانه میگذاشت. لیندا و همسرش غرق خوشبختی بودند و هر روز بیشتر عاشق هم میشدند. لیندا شبها با شیطنتهایش همسرش را غافلگیر میکرد و او جز لیندا کسی را نمیدید.
مدتی بود فنی از لیندا خبری نداشت و نگران شده بود. فنی که حالا ازدواج کرده بود و یک فرزند داشت، از همسرش خواست اجازه دهد دنبال لیندا برود. همراه پسرعمویش با پرسوجو خانهی لیندا را پیدا کرد. وقتی وارد شد و لیندا را با آن سروضع دید، تعجب کرد. همدیگر را در آغوش گرفتند. لیندا از اینکه او را نگران کرده بود عذرخواهی کرد. فنی گفت: «میبینم که حالت خیلی خوبه. خیلی خوشحالم.»
بعد پرسید: «مطمئنی کار درستی کردی؟» لیندا گفت: «من با اون حالم خیلی خوبه. خیلی شادم. ما عاشق همیم. تو این مدت کوتاه خوشبخت زندگی کردم. عاشقانه زندگی میکنم. این زمان اگه کوتاه هم باشه، به یه عمر انتظارِ عاشقی میارزه.» فنی گفت: «میدونی که عاشق یه مرد نظامی شدی؟ هر لحظه ممکنه بره جنگ و نمیدونم تکلیف تو چی میشه.» لیندا گفت: «هیچوقت اینقدر احساس خوشبختی نکردم. من آزادم هر جا برم. با هم مشکلی نداریم و همدیگه رو خوب درک میکنیم. هر جا هم بره، منتظرش میمونم. من چیز دیگهای نمیخوام.» فنی لبخندی زد، اما در دل نگران لیندا بود.
جنگ شروع شد و لیندا باردار بود. هیچجا نرفت و با فرزندی که در شکم داشت در خانه ماند. هر روز منتظر رسیدن نامه یا تلفن همسرش بود.
فنی به دنبالش آمد، اما لیندا گفت آنقدر منتظر عشقش میماند تا خبری از او بگیرد و جز خانهی خودش جای دیگری نمیرود. فنی گفت: «تو باردار هستی، مرتب بالا میاری و احتیاج به مراقبت داری.» ولی لیندا حال روحی آشفتهای داشت و نپذیرفت. فنی به خانهاش برگشت.
لیندا عرق سردی بر پیشانی داشت و روی تخت دراز کشیده بود که آژیر خطر در شهر به صدا درآمد. بر اثر انفجارهای جنگ، خانهی لیندا ویران شد. پدر لیندا و فنی به سرعت خودشان را رساندند و لیندا را به خانهی پدرش بردند. لیندا فقط منتظر نامه یا تلفن یا خبری از همسرش بود. فنی هم باردار بود و آن دو از این اتفاقها میخندیدند، اما لیندا در تنهایی فقط گریه میکرد. حال روحی خوبی نداشت و از نظر جسمی ضعیف شده بود. فنی دلداریاش میداد و لیندا مدام میگفت: «میدونم زنگ میزنه. خبر میده که حالش خوبه.»
سر میز ناهار، فنی و لیندا هر دو دردی احساس کردند. به هم نگاه کردند و گفتند: «وقتشه.» هر دو را به بیمارستان رساندند.
چند روزی از زایمانشان گذشته است و فنی با دو بچه در آغوش از ماشین پیاده میشود. خانواده به استقبالش میروند. خانوادهی لیندا فنی را بوسیدند و با اندوه فرزند لیندا را در آغوش گرفتند. فنی در دلش گفت: «دکترها درست گفته بودند. لیندا نباید هیچوقت باردار میشد، وگرنه میمرد.» و اشک از چشمهایش ریخت. اما لیندا عاشق بود و گوش نکرده بود. لیندا با عشق این مرگ را پذیرفته بود.
مدتی بعد، خبر کشته شدن مرد دلباختهی لیندا در روزنامهها منتشر شد. او را در ارتش اسطوره و قهرمان نامیدند و هر سال برایش یادبود گرفتند.
فرزند لیندا کنار فرزندان فنی بزرگ شد. فنی روی صندلی تکیه میداد، بازی بچهها را تماشا میکرد و از بودنشان لذت میبرد. هیچگاه لیندا را از یاد نبرد. شاید پسر لیندا را حتی بیشتر از فرزندان خودش دوست داشت، چون چشمهای سیاهش مثل چشمهای مادرش، لیندا، برق میزد.
مریم سلیمانی
(بازنویسی از یک سریال کوتاه خارجی به نام «در جستوجوی عشق». این سریال از رمانی به همین نام از نانسی میتفورد گرفته شده است. این رمان از سال ۱۹۴۵ که اولین بار منتشر شد تا امروز همیشه در فهرست کتابهای پرفروش بوده است.)
چیزی که در این داستان برایم قشنگ بود، رفاقت لیندا و فنی بود. فنی هیچوقت لیندا را سرزنش نکرد و به همهی انتخابهای او احترام گذاشت. همیشه پشت لیندا پنهان میشد و خیلی از علاقههایش را به جرئت لیندا انجام میداد. لیندا هر کاری میکرد تا خوشحال باشد. شادی و عشق برایش خیلی ارزش داشت و میخواست از زندگی لذت ببرد. اگر اشتباهی میکرد، مسئولانه آن را میپذیرفت. زندگی هیچ تعهدی به کسی نداده که موفق یا پیروز یا خوشبخت شود. خوشبختی حسی است که هر کس خودش آن را توصیف و دریافت میکند.
