• maryamsoleymani170@yahoo.com

جنگ درون

  • خانه
  • >
  • نوشته‌ها
  • >
  • نوشته‌ها
  • >
  • داستان
  • >
  • داستان کوتاه
  • >
  • جنگ درون
5 آگوست 2024
330
مریم سلیمانی
داستان کوتاه
0

به دود سیگارش نگاه کرد. دودها‌ی خاکستری پخش می‌شدند. پنجره باز بود. به ندرت دودهای خاکستری بیرون می‌رفتند. از سکوت خانه لذت می‌برد. از دست خودش ناراحت بود. دهان بسته حرف میزد. ابروهایش گاه درهم می‌شد و چروکی بالای پیشانی‌اش می‌افتاد. گاه صورتش مثل چغندر می‌.شد. رگهای کردنش بیرون می‌زد. بلند شد و مشتی آب به صورتش ریخت. نفس بلندی کشید. آهی پنهان. کلامی حرف نمی‌زد.با افکارش در جنگ تن به تن بود. از صندلی بلند شد. بدنش را کشید. دستهایش را بالاوپایین آورد.کمی درجا زد. کمرش را خم وراست کرد. می‌خواست در جنگ با افکارش پیروز شود. بطری آب را سرکشید. صدای قاروقور شکمش بلند شد. دریخچال را باز کرد. بدون آن که چیزی بردارد، دریخچال را بست. کتابی از کتابخانه برداشت. چند صفحه را خواند و باز کتابی دیگر برداشت. ورق زد و دوباره ورق زد. لحظه‌ای مکث کرد و کتاب را کنار گذاشت. زیرپوشش نیمه خیس بود. زیرپوشش را درآورد و صورت خیس و موهای نم خورده از عرقش را پاک کرد. زیرپوش را گلوله کرد وبه گوشه‌ای انداخت. لب‌هایش دیگر تکان نمی‌خورد. آرام پلک می‌زد. بر روی صندلی تاب‌دار نشست. با نگاهی سرد به اطراف نگاه کرد.آرام‌شده بود. بی تفاوتی در نگاهش موج می‌زد.آرش (هم‌خانه) روی کاناپه لم داده بود و با خونسردی مطالعه می‌کرد. هیچ واکنشی نداشت.تمام رفتار او برایش عادی بود. وانمود می‌کرد نگرانش نیست.

آرش: هی پورفسوربالتازا شام چی میخوری؟

_  نه گشنمه نه حوصله خوردن دارم

آرش: حتی اگه من درست کنم؟

_  لبخندی زد

آرش: پس درست کنم میخوری.حلهباز چی شده.خوابشو دیدی. توکه نمی‌تونی فراموشش کنی چرا ترکش کردی.یبار برای همیشه تمومش کن این بازی کثیفو. (می‌خندد)

_  بودنش یه‌جوره نبودنش یه‌جور

آرش: (نیشخند) خدا به مردا گفته با زن‌ها نمی‌سازید .بدون زن‌ها هم نمی‌تونید. پس بسازید.(می‌خندد)

_  تو رو هم می‌بینیم.

آرش: ببین خوب ببین. من خودم می‌دونم عرضه ندارم. هیچ اقدامی نمی‌کنم. حداقل تکلیفم مشخصه. ولی تو هم عرضه نداری ، هم جرات نداری. (باز می‌خندد)

_  این دفعه بمیرم هم باید فراموشش کنم.

آرش: فعلن که خودتو فراموش کردی.(می‌خندد )

مریم سلیمانی

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    آخرین دیدگاه‌ها

    1. مریم سلیمانی در آیا می‌دانید کلمات جان دارند؟
    2. هستی در آیا می‌دانید کلمات جان دارند؟
    3. مریم سلیمانی در مجازی ولی واقعی
    4. مریم سلیمانی در زُرمان (Zurvān)
    5. اسی جون در مجازی ولی واقعی

    نوشته‌های تازه

    • «تاریخ جلوی چشمان ماست»
    • صادق سرمد | مرثیه‌ای برای تاریخِ فراموش‌شده
    • (بدون عنوان)
    • جمله‌ی نمایشنامه طوفان
    • جنگ به شکل صلح / War in the Form of Peace / Krieg in der Form von Frieden / Guerre sous forme de paix

    دسته‌ها

    • آموخته‌های من برای نوشتن
    • آموخته‌های من در روانشناسی
    • بلاگ
    • داستان
    • داستان کوتاه
    • نامه‌های خیالی
    • نقل قول‌های الهام بخش
    • نوشته ادبی
    • نوشته‌ها

نوشتن و مطالعه آگاهانه

در این سایت، مجموعه‌ای از آموزش‌های نوشتن، روانشناسی، داستان کوتاه، مقاله، خاطره و شعر را خواهید یافت. هر مطلب در اینجا برای رشد فکری و الهام‌بخشی به شما طراحی شده تا به دنیای نویسندگی و تفکر آگاهانه نزدیک‌تر شوید.

دسترسی سریع

  • درباره من
  • درباره من

«تاریخ جلوی چشمان ماست»
  • 01 , فوریه , 2026
صادق سرمد | مرثیه‌ای برای تاریخِ فراموش‌شده
  • 31 , ژانویه , 2026

  • درباره من
  • درباره من