> فشار از جمجمه نشت میکند.
در گذر از گلو، تارها را میسوزاند،
سینه را پُر میکند،
دندهها را درهم میشکند،
گوشت را میدَرد،
رگها سرخ میشوند، ورم میکنند،
خون، پشتِ پوست میکوبد، راه میجوید.
درز کوچکی کافیست
تا فوران کند.
بیرون میجهد،
در انفجاری بیصدا.
و پس از آن،
سنگینی فرومینشیند،
سکوت، آرام میگیرد.
و پس از آن،
زخمِ سالها، اسکار میگیرد.
مریم سلیمانی