در سالهای دور، اژدهایی در بلندترین نقطهی زمین آرمیده بود.
تا وقتی در خواب بود، یعنی زمین در آرامش است.
اما هرگاه خطری را برای زمین حس میکرد، خشمگین میشد و شعلههایی از آتش از دهانش زبانه میکشیدند.
و همین آتش، گاه بیش از دشمن، به خودِ زمین آسیب میزد.
مردم دعا میکردند که اژدها هرگز خشمگین نشود…
روزی پروانهای کوچک، آرام بر روی دست اژدها نشست.
اژدها خواست دهان بگشاید و او را با نفسِ آتشینش بسوزاند،
اما پروانه بهناگاه درون گوش اژدها فرود آمد و آرام گفت:
«من دوست تو هستم… آرام باش.»
اژدها برای نخستینبار به حرفهای موجودی چنین کوچک گوش سپرد.
پروانه گفت:
«تو باید از قدرتت بهره ببری، بیآنکه از عزتت کاسته شود.
آتش، اگر مهار نشود، خاک را هم میسوزاند.
اما اگر رامش کنی، میتواند سپر زمین باشد.»
او اژدها را به درون غاری آبی برد و گفت:
«از امروز، هرگاه آتش خشم در تو شعله کشید،
آن را در آب این غار رها کن…
و اگر روزی زمین نیاز به دفاع داشت،
بیرون برو و با غرش خود، دشمن را دور کن.»
و از آن روز،
پروانه و اژدها،
در دوستی و درک متقابل،
سالها کنار هم زندگی کردند.
مریم سلیمانی