در سرزمینی که هنر هنوز زبان خود را نیافته بود، بوتادس، سفالگر یونانی قرن ششم پیش از میلاد، در شهر سیسیون میزیست. او با دستانی آغشته به خاک و آتشی زنده در دل، تندیسهای سفالی میساخت و زندگی را در گل رس میدمید. اما آنچه نام او را جاودانه کرد، نه دستساختههای خودش، بلکه خلاقیت و عشق دخترش بود.
دختر بوتادس، دل در گروی جوانی بسته بود که مجبور به ترک زادگاهش شده بود. شب وداع، هنگامی که شعلهی لرزان چراغ سایهی مرد را بر دیوار افکند، او دریافت که اگر نمیتواند معشوق را نگاه دارد، شاید بتواند تصویری از او را برای همیشه حفظ کند. با دلی لرزان، زغالی برداشت و خطوط سایه را دنبال کرد. لحظات میگذشت و هر خط، بندی نامرئی بود که او را به خاطرهی معشوق پیوند میداد. زمانی که کارش به پایان رسید، تصویری از چهرهی مرد روی دیوار نقش بسته بود؛ ساده، اما جاودانه.
بوتادس که شاهد این لحظهی ناب بود، تصمیم گرفت نقش را از نابودی برهاند. او گل رس را برداشت، فضای سایه را پر کرد و سپس آن را در کوره پخت. بدین ترتیب، نخستین نمونه از هنر سایهنگاری پدید آمد و روایت نقاشی با سایهها آغاز شد. از آن پس، بشر دریافت که خاطرات را میتوان بر صفحهی زمان ثبت کرد، حتی اگر حضور آدمها زودگذر باشد.
افسانهی بوتادس، تنها یک داستان عاشقانهی قدیمی نیست؛ بلکه یادآور این حقیقت است که هنر، زادهی احساسات انسانی است و از دل لحظات ناب زندگی شکوفا میشود. همانطور که سفالگر با آتش و خاک نقش میآفریند، هنرمند نیز با نور و سایه خاطرات را زنده نگه میدارد. این افسانه، نخستین جرقههای هنر پرترهنگاری را در تاریخ روشن کرد و یادآور شد که حتی یک سایه، میتواند تصویرگر جاودانگی باشد.
مریم سلیمانی