یاقوتهای سرخ در خورشت
وقتی داشت انارها را دانه میکرد، گفتم:
ـ عزیزجان، راضی نبودم به زحمتت. خودم دانه میکردم.
مادربزرگ گفت:
ـ این برای خورشته.
خدا میداند چه به خوردم میخواست بدهد.
نیم ساعت بعد، بوی غذا از پنجره کوچک آشپزخانه به اتاق پیچید. این بار بدون هیچ حرفی به آشپزخانه رفتم و کنارش ایستادم.
مرغها با پیاز تغییر رنگ داده بودند و پیازها به لطف خانم زردچوبه، خوشرنگ و خوشعطر شده بودند. من به دستان عزیز نگاه میکردم. ترسیدم مبادا عزیز (مادربزرگ را اینگونه صدا میزدیم) مرا از آشپزخانه بیرون کند.
پرسیدم:
ـ عزیز، من تا حالا از این خورشت نخوردهام. یعنی بلد نیستم درستش کنم. مامان هم تا حالا درست نکرده بود.
عزیز با دستهای چروکخورده و روسریای که پیشانیاش را پوشانده و پشت گردنش گره زده بود و موهای سفیدش را پوشانده بود، گفت:
ـ خب چون بلد نیست.
پرسیدم:
ـ چرا؟
گفت:
ـ چی چرا؟
گفتم:
ـ یعنی بهش یاد ندادی.
بعد حرفم را برگرداندم:
ـ یعنی این غذا را یاد نگرفت.
گفت:
ـ یادم نمیاد.
عزیز بعد از طلایی شدن کامل پیازها و سرخ شدن مرغها، دانههای انار را به آن اضافه کرد. یاقوتهای سرخ در میان پیازهای طلایی خودنمایی میکردند. هیچ تصوری از طعم این غذا نداشتم.
پرسیدم:
ـ عزیز، با گوشت هم میشه این غذا رو درست کرد؟
گفت:
ـ آره، ولی با مرغ راحتتره.
ترجیح دادم اسم غذا را موقع خوردن بپرسم.
عزیز یک قاشق رب به آن اضافه کرد و کمی آب سرد. بعد درِ ظرف را گذاشت تا غذا جا بیفتد و مرغها بپزند.
یک بار که عزیز در حیاط بود، درِ ظرف را برداشتم و به غذا نگاه کردم. گمان نمیکردم خوشمزه باشد. دانههای انار مدام در آب بالا و پایین میرفتند.
به حیاط رفتم و باغچه مادربزرگ را با اجازه خودش آب دادم و حیاط را آبپاشی کردم.
مادربزرگ گفت:
ـ مراقب باش لباست خیس نشه. لباس به اندازه تو ندارم که بپوشی. مریض میشی.
ظهر بود و وقت ناهار.
عزیز صدایم زد. غذا را کشید و روی میز چید. غذایی خوشرنگ و خوشعطر بود. دیگر آبکی نبود؛ کاملاً جا افتاده بود و دانههای یاقوتیِ سرخش کوچکتر شده بودند. عطر زعفران غذا اشتهایم را باز کرد.
با تعجب اولین قاشق از خورشت مادربزرگ را خوردم و چشمانم گرد شد.
ـ وااای عزیز! چقدر خوشمزه شده!
لبخندی زد و گفت:
ـ نوش جونت.
مریم سلیمانی