نامهای از اقلیمِ غمزده
من برایت نامه مینویسم. تو هم، همانطور که قول دادهای، برایم نامه خواهی نوشت؟
از حالم مینویسم؛ از شهرم مینویسم. حالِ آدمی را دارم که در کویر گم شده است. این حال را از شهرم وام گرفتهام. شهرم باغی خشکیده است؛ این، اقلیمِ غمزدهٔ ایران است. درختان خشکیدهاند و سیاهی همهجا را پوشانده است. گویی بر تنِ شهر، جامهٔ سیاه پوشاندهاند.
اما من منتظرم. منتظر میمانم. باید اتفاقی بیفتد. باید دوباره صدای قهقههٔ خندهها بلند شود.
منتظر زمستانم؛ آنگاه که همهجا سپیدپوش میشود و بر سردرِ هر خانه، آدمبرفیای خانه میکند. و پس از آن، منتظر بهار میمانم؛ آنگاه که آفتاب بر پنجرهها میکوبد و بیابان، باغی میشود.
درختان شکوفه خواهند داد و از آواز بلبلان لبریز خواهند شد. عطرها و نغمههایی آسمانی در هوا خواهد پیچید. در چمنزارها، کرمهای شبتاب خواهند درخشید؛ همچون بنفشههایی از آتش.
در اینجا، بیشتر انسانها نمیدانند چگونه پیر شوند؛ و مانند بعضی میوهها، پیش از آنکه برسند، میپوسند.
تا نامهای دیگر، منتظر نامهات میمانم.
مریم سلیمانی
#نامههای_خیالی