سرمای گرم
وزن هر انگشتش یک کیلو شده است. سرش را آهسته جابهجا میکند؛ انگار وزنههای نامرئی در جمجمهاش تکان میخورند. دلش میپیچد؛ درد با او الاکلنگبازی میکند. زبانش طعم زهر گرفته است و آب در گلویش میشکند.
به پهلوی راست میچرخد و دستی زیر سر میگذارد. از دور، نمایی محو از کوه دیده میشود. آسمان خاکستریست. تنها صدا، شرشر آب است روی پوشالِ کانال کولر. سکوت، همهجا را پر کرده است.
پاهایش در آب سرد رودخانه مانده بود؛ ورم کرده، سنگین. پوست، چروک برداشته بود و سنگها در آب، جوانتر از پیش به نظر میرسیدند.
ـ با این کفشها نمیشه تا بالای تپه رفت. جاده گل شده، باران تند و ریز میباره. زمین لغزنده شده
ـ میام.
گل به کف کفشها میچسبید و هر قدم را سنگینتر میکرد. کلبه بالای تپه در مه گم شده بود.
نگاهش به ساعت افتاد. نمیخواست بیشتر در رختخواب بماند. برخاست، به آشپزخانه رفت. وقت دارو بود. روی مبل نشست. به شعله شمع خیره ماند؛ پلکهایش هر لحظه سنگینتر میشد. گاهی همهچیز تار میرفت. دود عود در هوا میرقصید. سکوت بود؛ و همهچیز آرام آرام فرو میرفت.
مریم سلیمانی