خاطرات نفتی
صدای کشیدهشدن چرخهایش در کوچههای خیس، با قیژقیژ خاصی در سرمای سوزناک زمستان میپیچد. این صدا با لاستیکهای بزرگ ماشین پسر همسایه که با سرعت گاز میدهد، فرق دارد. هر شغلی بوی خودش را دارد؛ بوی نفتش از چند متری به مشام میرسد.
پدرم سریع از جا بلند میشود و میگوید: «نفتی آمد.» چند دقیقه بعد، بوی نفتِ چراغ نفتی همهجا را پر میکند. من زیر کرسی جمع شدهام و سوز سرما از درِ ورودی که مادرم طبق عادت فراموش کرده ببندد، دماغم را خنک کرده است.
دیدن شعلههای آبی چراغ مرا گرم میکند، اما گرمتر از آن، صدای مهربان مادرم است که با لبخند و نوازشی بر شانهام میگذارد و میگوید: «پاشو بیا، صبحانه آمادهست.» این بهترین صبحانه در امنترین خانه است؛ جایی که عشق و مهربانی حرف اول را میزند.
سالها بعد، به کپههای برف در حیاط نگاه میکنم؛ تنم مورمور میشود و حس میکنم سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده است. مثل کرمی از یک سوراخ بیرون میروم و به سوراخی دیگر پناه میبرم. شب که بازمیگردم، بخار شیشهها را تار کرده و هوا تاریک شده است.
صدای رادیو را بلند میکنم:
«تو ای پری کجایی، چرا رخ نمینمایی…»
با صدای حسین قوامی
هیچوقت این آهنگ را کامل حفظ نبودم. چهرههای زیبا را ندیدم، رویاهای قشنگم را دنبال نکردم، دست زنی را که میخواستم نگرفتم… و حالا حسرتها مرا با خود به هر کجا که میخواهند میبرند.
گاهی بوی نفت، صدایی از گذشته را با خودش میآورد؛
صدای چرخهایی که در کوچههای خیس میلغزند، شعلهی آبی چراغی که میسوزد، و گرمای دستی که بر شانه مینشیند.
اینها تکههایی از زندگیاند؛ خاطراتی که نه با عکس، که با بو و صدا در ذهن جا خوش کردهاند.
مریم سلیمانی