آیا ما کودکی را نابود کردهایم؟
خلاصه و بازخوانی مقالهٔ جاشوا راثمن در مجلهٔ نیویورکر
این روزها وقتی از افزایش اضطراب و مشکلات سلامت روان کودکان و نوجوانان حرف میزنیم، معمولاً یک متهم آشنا پیدا میکنیم: گوشیهای هوشمند و شبکههای اجتماعی. اما جاشوا راثمن، نویسندهٔ ستون «پرسشهای باز» در نیویورکر، در مقالهٔ تازهاش با عنوان «آیا ما کودکی را نابود کردهایم؟» پرسش را یک قدم عقبتر میبرد: شاید مشکل فقط چیزی نباشد که کودکان در گوشیهایشان میبینند؛ شاید لازم باشد به خودِ کودکی و شیوهای که در چند دههٔ اخیر تغییر کرده است نگاه کنیم.
راثمن بحث را با دیدگاه پیتر گری، روانشناس و پژوهشگر بازی، آغاز میکند. گری در کتاب تازهاش، Restoring Childhood: How to Set Kids Free in the Age of Anxiety، استدلال میکند که کودکان در جوامع مرفه غربی بهتدریج استقلال و آزادی خود را از دست دادهاند. او برای توضیح این وضعیت، آزمایشی ذهنی مطرح میکند: تصور کنید یک بزرگسال در تمام طول روز تحت نظارت و کنترل فرد دیگری باشد؛ نتواند آزادانه از خانه بیرون برود، دائماً موقعیتش کنترل شود، برای رفتوآمد و کارهای روزمره توضیح پس بدهد و حتی زمان آزادش نیز از پیش برنامهریزی شده باشد. برای یک بزرگسال چنین زندگیای آزاردهنده و خفهکننده است. گری میپرسد چرا چیزی که برای بزرگسالان غیرقابلتحمل به نظر میرسد، برای کودکان امری عادی تلقی میشود؟
از نگاه گری، تغییر فقط در میزان مراقبت از کودکان اتفاق نیفتاده؛ فرصت مستقل بودن آنها هم کمتر شده است. کودکان نسلهای گذشته زمان بیشتری را بدون حضور مستقیم بزرگسالان در محله، کوچه و فضای بیرون میگذراندند. خودشان بازی میکردند، برای بازی قانون میساختند، با هم اختلاف پیدا میکردند، مذاکره میکردند و گاهی اشتباه میکردند. همین تجربههای ساده به آنها امکان میداد مهارتهایی را یاد بگیرند که نمیتوان با آموزش مستقیم جایگزینشان کرد: تصمیم گرفتن، حل اختلاف، تحمل ناکامی و احساس اینکه «از عهدهٔ کارها برمیآیم».
اما بهتدریج بازی آزاد جای خود را به فعالیتهای برنامهریزیشده داد؛ ورزش سازمانیافته، کلاسهای مختلف، تکالیف مدرسه و برنامههایی که تقریباً تمام روز کودک را پر میکنند. در کنار آن، نگرانی دربارهٔ امنیت نیز باعث شده است کودکان کمتر بدون نظارت بزرگسالان در محیط اطرافشان رفتوآمد کنند. نتیجه، از نگاه گری، کودکیای است که در آن زمان آزاد کمتر و نظارت بیشتر شده است.
مدرسه نیز بخشی از این تغییر است. گری افزایش فشارهای آموزشی و کاهش فرصتهای بازی و استراحت را در کنار دیگر عوامل قرار میدهد. مسئله فقط این نیست که کودکان چه مقدار درس میخوانند؛ مسئله این است که چه مقدار از روزشان واقعاً متعلق به خودشان است. وقتی بیشتر ساعات روز از پیش برنامهریزی شده باشد، جایی برای تجربهٔ مستقل، بازی خودجوش و حتی حوصلهسررفتن باقی نمیماند.
در اینجا جاناتان هایت وارد بحث میشود. هایت در کتاب The Anxious Generation نقش گوشیهای هوشمند و شبکههای اجتماعی را در افزایش مشکلات روانی نوجوانان بسیار جدی میداند. از نگاه او، ورود گوشی هوشمند و شبکههای اجتماعی تجربهٔ نوجوانی را تغییر داده و ارتباطات اجتماعی را به فضای دیجیتال کشانده است. این دیدگاه با نگرانی گسترده دربارهٔ آثار فناوری بر خواب، قلدری آنلاین و برخی تجربههای منفی نوجوانان همخوانی دارد.
اما راثمن نشان میدهد که دربارهٔ این موضوع اجماع علمی کاملی وجود ندارد. پژوهشها رابطهای میان استفاده از فناوری و برخی مشکلات سلامت روان نشان میدهند، اما اندازهٔ این اثر و اینکه دقیقاً چه چیزی علت و چه چیزی معلول است، همچنان محل بحث است. به بیان دیگر، نمیتوان با اطمینان گفت که گوشیهای هوشمند بهتنهایی عامل اصلی بحران سلامت روان نوجواناناند.
حتی ممکن است رابطه پیچیدهتر از این باشد. نوجوانی که از قبل احساس تنهایی یا اضطراب میکند، ممکن است بیشتر به فضای آنلاین پناه ببرد؛ در نتیجه، همیشه نمیتوان گفت ابتدا شبکههای اجتماعی آمدهاند و سپس مشکل روانی ایجاد شده است. از طرف دیگر، شبکههای اجتماعی نیز میتوانند مشکلات موجود را تشدید کنند. بنابراین شاید بهتر باشد به جای یک رابطهٔ سادهٔ علت و معلولی، با مجموعهای از عوامل درهمتنیده روبهرو باشیم.
نکتهٔ جالب در دیدگاه گری این است که او گوشی را الزاماً ریشهٔ مشکل نمیداند. از نگاه او، اگر کودکان امروز بخش بزرگی از روابط اجتماعی خود را در فضای مجازی دنبال میکنند، باید پرسید چه اتفاقی برای روابط اجتماعی آنها در دنیای واقعی افتاده است؟ اگر کودکان دیگر مانند گذشته آزادانه در کوچه و محله بازی نمیکنند، اگر رفتوآمدشان بیشتر تحت نظارت است و اگر زمان آزادشان با کلاس و فعالیتهای سازمانیافته پر شده، شاید گوشی تا حدی جای فضایی را گرفته باشد که پیشتر در دنیای واقعی وجود داشت.
این نکته به معنای بیضرر بودن گوشی نیست. مسئله این است که با حذف گوشی، لزوماً مشکل اصلی ناپدید نمیشود. اگر کودکی را از صفحهٔ نمایش دور کنیم اما همچنان تمام روزش را با مدرسه، کلاس، تکلیف و نظارت پر کنیم، آیا واقعاً آزادی و استقلال را به او برگرداندهایم؟
اینجاست که اختلاف میان گری و هایت به جای اینکه صرفاً یک دعوای «گوشی خوب است یا بد؟» باشد، به پرسش بزرگتری دربارهٔ شیوهٔ زندگی کودکان تبدیل میشود. شاید هایت درست میگوید که فناوری بخشی از مشکل است و شاید گری درست میگوید که مسئله پیش از گوشی آغاز شده است. کودکان ممکن است همزمان از آثار منفی فناوری آسیب ببینند و از کمبود آزادی و استقلال نیز رنج ببرند.
راثمن در نهایت از میان این دو دیدگاه یک مقصر واحد انتخاب نمیکند. برعکس، ارزش مقاله در این است که نشان میدهد بحران سلامت روان کودکان احتمالاً توضیحی ساده ندارد. تغییرات در خانواده، مدرسه، شهر، شیوهٔ فرزندپروری، نگرش ما به خطر و امنیت و البته فناوری، همگی میتوانند در کنار یکدیگر بخشی از این تصویر را بسازند.
پس شاید سؤال مهمتر از «چگونه گوشی را از دست کودکان بگیریم؟» این باشد که چگونه بخشی از استقلال را به آنها برگردانیم؟
کودک برای رشد فقط به امنیت نیاز ندارد؛ به فرصت تجربه کردن هم نیاز دارد. باید بتواند گاهی خودش تصمیم بگیرد، با دوستانش اختلاف پیدا کند و آن را حل کند، شکست بخورد، دوباره تلاش کند، چیزی را خراب کند و راه درست کردنش را پیدا کند. باید زمانی داشته باشد که هیچ برنامهای برایش تعیین نشده باشد؛ زمانی برای بازی، خیالپردازی، کشف کردن و حتی حوصلهسررفتن.
شاید ما در تلاش برای محافظت از کودکان، ناخواسته جهان آنها را بیش از اندازه کوچک کردهایم. جهان را برایشان امنتر کردهایم، اما شاید همزمان فرصتهایشان برای مستقل شدن را کمتر کردهایم.
کودکی قرار نیست فقط دورهای برای آماده شدن برای بزرگسالی باشد. کودک همین حالا یک انسان است و بازی، دوستی، خیالپردازی، تجربه و آزادی، بخشی از زندگی او هستند؛ نه صرفاً تمرینهایی برای آینده.
شاید بنابراین لازم نباشد میان «محدود کردن گوشی» و «آزاد گذاشتن کودک» یکی را انتخاب کنیم. میتوانیم هم دربارهٔ استفاده از فناوری مرز بگذاریم و هم چیزی را که جایگزین آن میشود، جدی بگیریم: بازی آزاد، ارتباط واقعی، طبیعت، استقلال و زمانِ بدون برنامه.
شاید مسئله فقط این نباشد که کودکان بیش از حد در گوشیهایشان زندگی میکنند؛ شاید بخشی از مشکل این باشد که در دنیای واقعی، فضای کافی برای زندگی کردن به آنها ندادهایم.
و شاید اگر میخواهیم حال کودکان بهتر شود، باید به جای اینکه فقط صفحهٔ گوشی را از آنها بگیریم، بخشی از چیزی را که در طول سالها از کودکی گرفتهایم، دوباره به آنها برگردانیم: آزادیِ تجربه کردن.
منبع اصلی:
Joshua Rothman, “Have We Destroyed Childhood?”, The New Yorker, September 4, 2026. مشاهدهٔ مقالهٔ اصلی در The New Yorker